لبه چاقو

كارخودش را انجام مي دهد

وقتي رودخانه اي را زيرپوست

به دو نيم مي كند

تا ماهي هاي قرمز، از دو سمت

كف اتاق چكه كنند

 

چمدان به وظيفه خودش عمل كرده است

وقتي روي زمين كشيده مي شود

تا ضميري را

از ضمير ديگري دور كند

 

همينطور دروغ كوچكي

كه هنوز فكر مي كند

راست مي گويد

 

 به اين فهرست، چيزهاي ديگري هم مي شود اضافه كرد

كه تنها كارخودشان را مي كنند

وظيفه اي كه ما آدم ها

برايشان تعيين كرده ايم



پروانه اي از متن خارج مي شود

http://goye.blogfa.com


شعري از منصوره روستايي

http://kaghaaz.blogfa.com

 




به دست هايت شك نمي كنم

دست هاي بافنده اي

كه قالي ِ روبه پايان را

آخرين لحظه

از دار

پايين خواهد كشيد


                                               مندرج در فرهيختگان90/4/18




پروانه اي از متن خارج مي شود منتشر شد 

www.goye.blogfa.co   

  


شعري از منصوره روستايي در       

www.kaghaaz.blogfa.com

   





مجموعه شعر ( پروانه اي از متن خارج مي شود) سروده عليرضاعباسي مجوز چاپ گرفت و بزودي توسط انتشارات آهنگ ديگر منتشر خواهد شد.



آزادي را ، درون پاكتي مقوايي

و عشق را، پشت تصويري قاب شده پنهان مي كنم

وطنم را ، توي كفشي درون جا كفشي

 

برحسب اتفاق

پدر عكس ريه اش را ، درون پاكت مقوايي مي گذارد

تصوير قاب شده ، از ديوار مي افتد

و كفش درمكاني عمومي جا مي ماند.

 

پدر خاك شد

قاب به مرد سمسار رسيد

و كفش را دزدي پا كرد

 

مادر در حال كهنه شدن بود

و شانه هاي خانه در حال لرزيدن

 

مادر را سمسار با خود برد

و دزد، درخانه نشست

 

همين!

ديگر چيزي براي پنهان كردن باقي نماند

ديگر جايي براي پنهان شدن باقي نبود



شعري از عليرضا عباسي در

www.goye.blogfa.com


شعري از منصوره روستايي در 

www.kaghaaz.blogfa.com







  برگه تقلب كوچكي مي شوي

  كه در جيبم پنهانت ميكنم

  و اعتراض نمي كني

  بوسيدنت گاهي

  ميان انبوه برنامه هاي روزانه

  بلاتكليف مي ماند

 

  هميشه كار انجام نشده اي

  ياداشتي مختصر

  كه به ديوار اتاق مي چسبانمت

  تا از ياد نروي

  نروي

  نروي

  و هر بار با ضربدركوچكي پشت دست

  فراموش شده اي

  به همان سادگي

  كه خريدن نوشابه  براي وعده غذا



www.goye.blogfa.com                            

                   شعري از عليرضا عباسي

                   www.kaghaaz.blogfa.com

                   شعري از منصوره روستايي







مشتم را وا مي كنند و چيزي نمي يابند

دندانهايم را كنار مي زنند

و صدايي از من درنمي آيد

انگشتانم را، اين سربازان بي لباس را

به اردوگاه ها مي برند

يك، ده نفر

يك، ده شهيد

كه به يك نام كشته مي شوند

 

مرزها بسته است

سگ ها را رها كرده اند

تاتورا در من بو بكشند

كلمه اي نگفته را

وسگ ها براي كلمات پارس نمي كنند

جاي نگراني نيست

تورا چون كلمه اي ، ميان كاغذي مچاله

درآغوش گرفته ام

 

باد هم نباشد

توكِ پاي مرزباني بي حوصله كافي ست

تا از سيم هاي خاردار بگذريم



شعري از عليرضا عباسي در  www.goye.blogfa.com

 

شعري از منصوره روستايي  در www.kaghaaz.blogfa.com  



گفتگو با هوشنگ چالنگی             

علیرضا عباسی  - ستار جانعلی پور

                                                                    مندرج در شرق 15/7/89

                                                                     (ويژه هوشنگ چالنگي)

 

1.   جريان هاي شعري در دوره هاي زماني مختلف بخصوص شعر معاصر، همواره متناسب با برخي ضرورت ها شكل گرفته اند . اين ضرورت ها گاهي بصورت سفارش و يا تحميل از طرف جامعه و گاهي بواسطه نيازهاي درون حوزه اي رخ نموده و منجر به پيدايش جريان و يا نحله اي از شعر شده اند . لطفا در مورد ضرورتي كه منجر به پيدايش جريان شعر ديگر در زمان شكل گيري اش گرديد  ، توضيح بفرماييد؟

- سفارش از سوي جامعه را بشكل كلي و در برگيرنده نمي توان عنوان كرد ، زيرا هستي شناسانه ترين شعر توسط توده هم حس مي شود ، مثلا آنگونه كه مي گويند شعر بيدل ، از كارگر رفتگر گرفته تا پزشك صاحب تخصص را متاثر مي كند. اما ضرورت درون حوزه اي قابل توجه است . دانشي كه همه شاعران مي شناسند ، (توسعه قهرآميز هنر ) است كه به لحاظ  تماتيك همان هستي شناسي رنج آلوده مي باشد.

به اين دو نمونه توجه كنيد:

اخماتوا : رودي بودم كه مسيرش را دگر كرده بودند/چه چشم اندازها كه مي ديدم و ديگر نيست/ چه افق ها كه مي بينم و نبود.

نيما: ولي در باغ مي گويند/به شب آويخته مرغ شباويز/به پا زاويخته ماندن ؛ بر اين بام كبود اندود مي چرخد.

واضح است كه تا زمان نيما به آسمان ، اطلاق بس شاعرانه (كبوداندود) داده نمي شد ، يعني همان جزء يا عناصر نگري ِشاعرانه . مثلا اين عناصر نگري شاعرانه را مي توان در آثار رمبو نسبت به شعراي رمانتيك سرزمينش جستجو كرد و يا مانند هدايت ، در پاساژهايي در بوف كور نسبت به همه نويسندگان همزمان و پيش از خود.

جريان شعر ديگر نيز همين گونه بود ؛ توسعه اي قهر آميز. ( توسعه قهرآميز يعني هستي شناسي اي كه براي شاعر صاحب خلاقيت جا باز مي كند) 

به نمونه اي از بيژن الهي توجه كنيد

كجاست خورشيد؟/ روح ميليون ها خروس شهيد ؛كه صبح را در دوران پيش از ساعت/جار مي زدند.

اين شيوه بسيار شاعرانه همه آنها كه شعر را مي شناختند ، شگفت زده كرد و آن را پذيرفتند و بهمين طريق خواننده عام را نيز مجذوب نمود.

با يك جمله كوتاه پاسخ به اين سئوال را كامل مي كنم ، ضرورت درون حوزه اي يعني ( آنگونه كه امكان نگريستن شاعرانه تر موجود است ، نگريسته نشده ) به همين سادگي !


2.      از نظر شما چه تفاوت هايي به لحاظ ماهيت بين جريان شعري نيما و اساسا آنچه نيما مطرح كرده بود با جرياني مانند شعر ديگر يا موج ناب وجود دارد و البته چه اشتراكاتي را مي توان نام برد؟

- شايد بتوان گفت به لحاظ   استاتيك   ميان كار نيما و شعر ديگر تفاوت وجود دارد .

بيژن الهي : صباحي از بخت مني / غلت مي زني و / جاي مردن بخواب مي آيي.

به سطر آخر اين نمونه براي نشان دادن منظورم از  استاتيك  توجه كنيد.

اما از طرفي اشتراك ميان شعر شعر نيما و شعر ديگر را مي توان يافت . مثل عمق نگرش در كل و يا عناصر نگري ِ عميقا شاعرانه .

نيما : بر روي سنگ خارا مرده ست كاكلي / چون نقشه اي كه شبنم از لو كشيده ست.

رضا زاهد : من نيز ماه جلگه اي بودم / آهوي كوچكي صدايم مي كرد / وقتي كه صبر در جگرم مي سوخت.

 

3.      از آنجا كه نام هوشنگ چالنگي در حافظه جامعه ادبي يادآور عنوان هايي مانند شعر ديگر ،  موج ناب و يا شعر حجم مي باشد . مي توان انتظار داشت كه وي بتواند بهتر از هركسي مزاياي اين گرايش هاي شعري را نام ببرد و از طرفي بهترين ناقد آن نيز باشد . به همين دليل از شما مي خواهم ضمن در نظر داشتن وضعيت شعر در زماني فعلي و به عبارتي از منظري دورتر و مشرف تر بر جريان هاي گذشته نظرات خود را در مورد آنها بفرماييد؟

 

- حجم را نمي دانم ! اما خوب اين كلمه مزايا را قبول مي كنم  و معتقدم كه انسان به واسطه محدوده هستي اش وقتي شعرگو و شعرشناس شد ، مزاياي اين شعر را بخوبي تشخيص مي دهد.

توجه شما را به شعري از رامين مكوندي جلب مي كنم :

افق ها را نمي بيني / دوسويت را / ماه كجا كه نگشت / به قرائن تو / دورنگي علف را نمي بيني / و ملافه آخرت را به عطري تنها / كه بهار هنوز به جا بود و / پلكان را كسي نديده بود...

به چنگ گيري بي گريز و در خدمت گرفتن عناصر و اشيا  را در اين شعر كه 10 سطر ديگر امتداد دارد ، به وضوح مي بينيم .( مكوندي اين شعر را در مرگ عموي خود كه بسيار دوست مي داشت ، سروده است)

مزايايش همان است كه اشاره كردم ، اين شاعران چون همه شاعران توجه خود را به خلق جهاني شاعرانه تر سوق مي داند و عمل مي كردند. هر شعر شناسي كه روند شعر جهان و ايران را بشناسد ، وقتي اين شعر را بخواند ، متوجه تفاوت بسيار اينگونه شعرها با بسياري از كارهاي گذشته و حتي آينده خواهد شد .

 

4.      آيا مي توان براي جرياني مانند موج ناب يك مسير مشخص ترسيم نمود ، كه علاوه بر مرور سبقه تاريخي ، بصورت دقيق تر نشان دهد از كجا و با چه كساني آغاز شد و از طرفي چگونه و با چه كساني ادامه يافت ؟ و اينكه در مورد وضعيت فعلي آن چه نظري داريد ، آيا مي توان برايش خاتمه اي هم قائل بود يا خير؟

 

-        من دقيقا نمي دانم موج ناب مانيفست داشته يا نه ، يعني نظرات كلاسيك در مورد شعر عنوان كرده يا نه . نشست هايي مختصر با شاعراني كه به اين نام خوانده مي شوند ، داشته ام . اما مشخص است كه شعرشان به سبب ارزشمندي كه داشته مورد توجه قرار گرفته است. و طبق خواست آنان ، كساني چون دوست شاعر مرحومم علي  مقيمي و اگر اشتباه نكنم رامين مكوندي كه از او در اين گفتگو حرف زده ام  ، در كنار آنان قرار گرفته اند.

در مورد وضعيت فعلي آنان زياد نمي دانم و البته براي آنان خاتمه اي قائل شدن چون اين است كه بخواهيم  اينان شعر ننويسند ، زيرا گمان دارم مسائلي را كه شاعران شعر ناب عنوان نموده اند ، خاتمه اي را ايجاب نمي كند.

 

5.      و سئوال آخر اينكه چرا پس از سي سال تاخير اقدام به چاپ آثارتان در قالب مجموعه نموديد؟ آيا دليل خاص و قابل اشاره اي براي اين تاخير وجود دارد و يا مانعي در گذشته وجود داشت كه باعث امتناع شما از چاپ مجموعه در سال هاي اصلي فعاليت تان گرديده بود ؟

 

- اصلا من نمي دانستم كه كارهاي من به صورت يكجا موجود است يا نه ! چون من در سال هاي چهل و هفت و چهل و هشت به سفر رفتم و پس از بازگشت ، استخدام آموزش و پرورش شدم و به چهارمحال بختياري رفتم و ديگر از دوستان شاعر جدا افتادم . در كل همانطور كه گفتم نمي دانستم كارهاي من بصورت مجموعه نزد دوست بزرگوارم بيژن الهي است و ناشر انتشارات سالي خانم خديوي پس از تقريبا بيش از سي سال آنها را از بيژن عزيز گرفته و اقدام به چاپ كرده اند.

اما من پس از سي سال بررسي هايي هم انجام دادم و در كل دوست نمي داشتم كه تعدادي از كارهاي كتاب اول (زنگوله تنبل ) چاپ شود.

هيچ گونه دليل خاص در مورد عدم چاپ پيش از اين هم وجود نداشته است.

زندگي ست ديگر ! ممنونم

...............................................................

.........................................................................

                                              آبي ملحوظ و شعري ديگر                                                                                                                                                         ستارجانعلي پور                                                                                                                                                                             مندرح در شرق 89/7/15                                                                                                                                                                                      ويژه چالنگي                 يكي از آسيب هاي زبان تقليل آن بصورت صرف است يعني تقليل تشخص زبان . تقليل و ارتقا زبان ، غالبا در كنار هم اتفاق مي افتد و نمي توان زبان را به يكباره تقليل داد يا ارتقا بخشيد. هنگامي كه زبان تنها بعنوان ظرفي براي انتقال منظور يا مفهوم مورد استفاده قرار مي گيرد(مثلا در خدمت رسانه، تكنولوژي يا گفتگوي روزمره ) غالبا در حال تحليل و فرسوده شدن است وهنگامي كه با ادبيات و بطور خاص شعر تشخص مي يابد معمولا در حال ارتقا  مي باشد .چرا كه در يك رابطه دوسويه با كاربر همواره در حال كنش و واكنش است تا آنجا كه زبان بتواند نقشي كنشي را هم در برابر كاربر خود ايفا كند ، به عبارتي همچنان كه پيش برده مي شود ، قابليت پيش بردن كاربر و متن را نيز مي يابد و اين اتفاق زماني رخ مي دهد كه زبان بتواند كاربر خود را به كنش وادارد. همچنان كه زباني ارتقا مي يابد بر پيچيدگي آن نيز افزوده مي شود ؛ چرا كه رابطه خطي و يك به يكي كلمه و معنا از بين مي رود . كلمه در اين وضعيت ، فرصت مي يابد تا ظرفيت ها و ابعاد مختلف خود را بروز دهد و خواننده را به بازي معناها دعوت كند. از قابليت هاي ديگر چنين متن هايي ، هالوژني بودن پيوندهاي بين كلمات است ، يعني همچنان كه كلمات يكديگر را پوشش مي دهند (حكم بازدارنده دارند) ، مانع حركت و پويايي يكديگر نيز نمي شوند. با چنين فرضي كلمات اين قابليت را مي يابند تا معناهاي مستتر در خود را دست به دست كرده و خواننده را دچار ترديد كنند.(همچون دست هاي شعبده بازي ماهر كه چشم هاي بيننده را به ترديد مي اندازد. البته عليرغم همه ترفندها ، شعبده باز نيز از يك سري اصول طبيعي پيروي مي كند ، اما هنگامي كه واقعيت را به بازي مي گيرد ، واقعيت را به واقعيتي ثانويه ارتقا مي دهد. زبان نيز حتي در انواع ارتقا يافته اش ، باز بر اصول طبيعي خو تكيه دارد يعني همچنان كه از اصول اوليه خود عدول مي كند اما آنها را به كلي زير پا نمي گذارد.)  براي روشن شدن بحث درباره كاركرد زبان در آثار چالنگي سه وضعيت را با آوردن مثال از مجموعه شعر        (آبي ملحوظ) ، آخرين مجموعه وي كه در سال 1387 و توسط نشر سالي بچاپ رسيده است ، مورد بررسي قرار مي دهيم   1-  وضعيت واكنشي زبان  2- وضعيت كنشي واكنشي يا بينابيني   3 – وضعيت كنشي الف ) وضعيت واكنشي زبان: 1-روشني در ابرها / افق گريه ست/ مي خواستم پرنده اي به صدا / مي خواستم / وآنجا شوم كه ماه به كام خودست / چون او / كه نگفته است و نمي داند.  (ص 14) 2-كه بوسه ها بماند بر پوست/چون لامكان فسانه ي دنيا / كه گونه گونه باز ترا گويم /اي لاژورد شعله ي خرمن ها/خواب قديم رود و قوافل. (ص 12) مسئله اي كه ارتباط با اين دست از آثار را در وهله اول براي خواننده كمي مشكل مي كند ، غالبا جابجايي نحوي اجزا (خصوصا فعل ها) و آركائيك بودن كلمات است كه نوعي فخامت را بر متن اعمال نموده اما معنا همچنان بصورت كامل در دسترس است و لذا مي توان وضعيت واكنش را براي متن در مقابل مولف (كنش گر) تصور نمود. ب) وضعيت كنش واكنشي (بينابيني) زبان: 1-پيش اشيا و دانستن /كه به رنج منظم خويش /ودران بيشه زاران /كه دوستي يي و برف كهنه اي/پيش اشيا و درختان /كه از رود بنگري.  (ص13) 2-و مي نشيند چون روز/چون آن پرنده اي كه عاشق نيست / و شكل گيسوانش را باد مي برد/مي داند اين چنين كه به گشت ست/ با ماه و گفته هاش نمي ماند/ودست هاش /اكنون چهره با خودآورده ست/چون شكلي از شبان / دورند و گريه سار. (ص28) در اين نمونه ها جابجايي نحوي و آركائيك بودن كلمات همچون وضعيت الف مشهود مي باشد اما آنچه موجب تمايز است انتخاب كلماتي با ارجاعات بيشتر است ، به عبارتي با قابليت هاي معنايي و شكلي بيشتر. همچنان كه در برخي سطور رابطه يك به يكي بين كلمه و معنا ، تاحدودي مشهود است اما در برخي از سطور نيز از اين رابطه عدول مي شود و در نتيجه زبان به سمت خود حركت مي كند و استقلالي نسبي مي يابد. ج) وضعيت كنشي زبان : براي اين وضعيت كمترين نمونه ها را مي توان آورد . البته براي  اين وضعيت در سطحي پايين تر ، يعني وضعيتي كه زبان نه در برابر مولف بلكه در برابر خواننده ، وضعيتي كنشي مي يابد ، نمونه ههاي بيشتري مي توان يافت. با برف / پارچه خيلي سفيد/كينگ كنگ دوگانه /كه خود مي بوديم و بزرگ نيز/كينگ كنگ توهم /سايه بر برف/كه بگذرد و جان خود بدر بري /نفس/زدن شرف مرگ/به/به و به/مي ميري و نه .(ص67)   آثار چالنگي ، عموما آثاري غير ارجاعي اند بطوريكه رابطه آثار با وضعيت هاي بيروني برهم خورده و نشاني از وضعيت هاي بيروني مثلا وضعيت هاي عمومي يك جامعه در آنها پيدا نيست و در نتيجه آثار فاقد نشانه هاي تاريخي ست و در نوعي بي زماني بسر مي برند اين همچنان كه مي تواند مفيد تصور شود مي تواند پاشنه آشيل سروده ها نيز باشد. متن آثار غالبا پهنه طبيعت است و يك گرايش ناتوراليستي از ذهن مولف در سروده ها نمود يافته است . اما نكته جالبي كه عليرغم وفور نشانه هاي طبيعت گرايي در آثار وجود دارد اين است كه عناصر طبيعي بكار رفته همواره نمودهاي جديدي پيدا كرده و از كليشه شدن دوري جسته اند . علت اين امر پرداختن به خود سوژه است اين در حالي است كه در غالب آثاري كه از عناصر طبيعي بهره مي جويند ، اين عناصر از  طرق مختلفي مانند تشبيه ، استعاره ، تشخيص و يا نماد سازي دست آويزي قرار مي گيرند براي پرداختن به موضوعاتي ديگر. بهار/ به رويت آرام خويش و/ زنبوران طلايي / كه به گفتگوي غريب / خواستم به سراشيبي ها / گفته اي باشيم/ خواستم اين گونه / كه به هيئت خويش. (ص15) آثار چلنگي بشدت موجزند و همواره جاي خالي كلمات و سطرها را بين كلمات و سطرهاي موجود مي توان احساس كرد و در نتيجه با فضايي گسترده ، سپيد و نانوشته در آثار مواجهيم. نتيجه اين كه خواننده در خوانش آثار نقشي مهم و انكار نشدني دارد زيرا امكانات تاويلي متن به گونه اي ست كه اين جازه را صادر مي كند  لذا هر اثر به مثابه دفتري است كه مي توان آن را بارها و بارها ورق زد تا به لايه هاي زيرين آن رسيد . جز دل كجاش عشق سرانجام ست/در پهنه بمان و ببين در دل /اينجا پرنده اي به حضور آمد/كه رنگ هاش گريه و خاموشي ست/با تو توانم آسود/در اين ملافه ها/عرياني غريب دل و لب ها. (ص11)     اما سئوالي كه پيش مي آيد اين است كه چرا اين جريان امكان نمي يابد تا از طريق شعباتي جديدتر همچنان جاري باشد؟ از آنجا كه هوشنگ چالنگي و آثارش يكي از نمونه هاي بايسته و شايسته اين جريان شعري ست ، با استناد به آثار ايشان به طور مختصر به برخي دلايل عمده اشاره مي كنيم: 1-ذائقه خواننده ايراني : مردم ايران را از انقلاب مشروطه به بعد ، مي توان مردمي سياسي قلمداد كرد كه علاوه بر مرور وقايع تاريخي بطور مستمر تحولات مختلف اجتماعي ، ايدئولوژيك ، سياسي و... را تجربه كرده اند ، لذا به امور پيرامون خود توجه و حساسيت نشان داده اند ، در نتيجه ذائقه هنري شان نيز نمي تواند فارغ از اين قضايا باشد ، لذا عليرغم كيفيت چنين آثاري به دليل فارغ بودن از اموري كه به آنها اشاره شد ، نتوانست نزد خواننده ايراني جايگاه قابل توجهي پيدا كند ؛ همچنان در سوي ديگر اين معادله ، آثاري كه متن آنها به نوعي بر گرفته از بطن جامعه ايران و حساس به تحولات مختلف بود توانستند بر ذهن و زبان خواننده ايراني جاري باشند.   2- فرهنگ شنيداري : در مقابل فرهنگ ديداري غرب ، سامي ها (ايراني ها ، عرب ها، ترك ها، مغول ، چيني ها و...) داراي فرهنگي شنيداري اند.هنگامي كه خواننده اي با اين مختصات (البته نه بطور مطلق) در برقراري ارتباط ،  با واسطه اي به نام متن مواجه مي شود ، همواره خوشايند آن است كه متن تسهيل كننده گفتگو باشد ، بعبارتي نقش واسطه گري متن تقليل يافته و رويكردي شفاهي يابد. هنگامي كه زبان متن از اين قاعده سرباز زده و در جهت استقلال خود گام برمي دارد ، از سهولت ارتباط به شدت كاسته مي شود. لذا آثاري از اين دست كه در آنها زبان به تشخص بيشتري مي رسد و لايه بيروني دشوارتري را پيش روي خواننده قرار مي دهد بالطبع نياز به خواننده اي ورزيده تر و كنجكاوتر دارد ، تا برخورد اوليه با متن مانع از پيشروي اش در دنياي متن نگردد و البته واضح است كه در صورت با كيفيت بودن متن ، لذت بيشتري نصيب وي خواهد شد. اما سئوال مهمي كه وجود دارد اين است كه براي متن هايي با اين مختصات چه ميزان خواننده در حوزه شعر فارسي وجود دارد؟ 3 – انقلاب : يكي از دلايل افول هر جريان مي تواند نامناسب بودن بسترهاي زماني و مكاني آن باشد . شكل گيري و پيدايش جريان شعر ديگر حدود يك دهه پيش از وقوع انقلاب در ايران بود و به نظر مي رسد كه يك دهه نمي توانسته زماني كافي براي بالندگي اين جريان بوده باشد ،‌ خصوصا اين كه محتواي آثار شاعران اين جريان همسويي و همراهي با تحولات اين دوره زماني نداشته است. لذا انقلاب به عنوان يك تحول اجتماعي و سياسي عظيم نقشي بازدارنده در برابر چنين جرياني بازي كرده است . هرچند كه اين جريان در دل تاريخ شعري ايران ثبت شده و همچنان نيز به زيست خود ادامه مي دهد.




        شعري از عليرضاعباسي را در www.goye.blogfa.com بخوانيد

 





http://s5.aks98.com/viewer.php?file=49095503273190374424.jpg                  

گفتگو با هوشنگ چالنگی             

علیرضا عباسی  - ستار جانعلی پور

                                                                          مندرج در شرق 15/7/89

                                                                            (ويژه هوشنگ چالنگي)

 

1.      جريان هاي شعري در دوره هاي زماني مختلف بخصوص شعر معاصر، همواره متناسب با برخي ضرورت ها شكل گرفته اند . اين ضرورت ها گاهي بصورت سفارش و يا تحميل از طرف جامعه و گاهي بواسطه نيازهاي درون حوزه اي رخ نموده و منجر به پيدايش جريان و يا نحله اي از شعر شده اند . لطفا در مورد ضرورتي كه منجر به پيدايش جريان شعر ديگر در زمان شكل گيري اش گرديد  ، توضيح بفرماييد؟

 

- سفارش از سوي جامعه را بشكل كلي و در برگيرنده نمي توان عنوان كرد ، زيرا هستي شناسانه ترين شعر توسط توده هم حس مي شود ، مثلا آنگونه كه مي گويند شعر بيدل ، از كارگر رفتگر گرفته تا پزشك صاحب تخصص را متاثر مي كند. اما ضرورت درون حوزه اي قابل توجه است . دانشي كه همه شاعران مي شناسند ، (توسعه قهرآميز هنر ) است كه به لحاظ  تماتيك همان هستي شناسي رنج آلوده مي باشد.

به اين دو نمونه توجه كنيد:

اخماتوا : رودي بودم كه مسيرش را دگر كرده بودند/چه چشم اندازها كه مي ديدم و ديگر نيست/ چه افق ها كه مي بينم و نبود.

نيما: ولي در باغ مي گويند/به شب آويخته مرغ شباويز/به پا زاويخته ماندن ؛ بر اين بام كبود اندود مي چرخد.

واضح است كه تا زمان نيما به آسمان ، اطلاق بس شاعرانه (كبوداندود) داده نمي شد ، يعني همان جزء يا عناصر نگري ِشاعرانه . مثلا اين عناصر نگري شاعرانه را مي توان در آثار رمبو نسبت به شعراي رمانتيك سرزمينش جستجو كرد و يا مانند هدايت ، در پاساژهايي در بوف كور نسبت به همه نويسندگان همزمان و پيش از خود.

جريان شعر ديگر نيز همين گونه بود ؛ توسعه اي قهر آميز. ( توسعه قهرآميز يعني هستي شناسي اي كه براي شاعر صاحب خلاقيت جا باز مي كند) 

به نمونه اي از بيژن الهي توجه كنيد

كجاست خورشيد؟/ روح ميليون ها خروس شهيد ؛كه صبح را در دوران پيش از ساعت/جار مي زدند.

اين شيوه بسيار شاعرانه همه آنها كه شعر را مي شناختند ، شگفت زده كرد و آن را پذيرفتند و بهمين طريق خواننده عام را نيز مجذوب نمود.

با يك جمله كوتاه پاسخ به اين سئوال را كامل مي كنم ، ضرورت درون حوزه اي يعني ( آنگونه كه امكان نگريستن شاعرانه تر موجود است ، نگريسته نشده ) به همين سادگي !

 

 

 

2.      از نظر شما چه تفاوت هايي به لحاظ ماهيت بين جريان شعري نيما و اساسا آنچه نيما مطرح كرده بود با جرياني مانند شعر ديگر يا موج ناب وجود دارد و البته چه اشتراكاتي را مي توان نام برد؟

 

- شايد بتوان گفت به لحاظ   استاتيك   ميان كار نيما و شعر ديگر تفاوت وجود دارد .

بيژن الهي : صباحي از بخت مني / غلت مي زني و / جاي مردن بخواب مي آيي.

به سطر آخر اين نمونه براي نشان دادن منظورم از  استاتيك  توجه كنيد.

اما از طرفي اشتراك ميان شعر شعر نيما و شعر ديگر را مي توان يافت . مثل عمق نگرش در كل و يا عناصر نگري ِ عميقا شاعرانه .

نيما : بر روي سنگ خارا مرده ست كاكلي / چون نقشه اي كه شبنم از لو كشيده ست.

رضا زاهد : من نيز ماه جلگه اي بودم / آهوي كوچكي صدايم مي كرد / وقتي كه صبر در جگرم مي سوخت.

 

 

           

 

3.      از آنجا كه نام هوشنگ چالنگي در حافظه جامعه ادبي يادآور عنوان هايي مانند شعر ديگر ،  موج ناب و يا شعر حجم مي باشد . مي توان انتظار داشت كه وي بتواند بهتر از هركسي مزاياي اين گرايش هاي شعري را نام ببرد و از طرفي بهترين ناقد آن نيز باشد . به همين دليل از شما مي خواهم ضمن در نظر داشتن وضعيت شعر در زماني فعلي و به عبارتي از منظري دورتر و مشرف تر بر جريان هاي گذشته نظرات خود را در مورد آنها بفرماييد؟

 

- حجم را نمي دانم ! اما خوب اين كلمه مزايا را قبول مي كنم  و معتقدم كه انسان به واسطه محدوده هستي اش وقتي شعرگو و شعرشناس شد ، مزاياي اين شعر را بخوبي تشخيص مي دهد.

توجه شما را به شعري از رامين مكوندي جلب مي كنم :

افق ها را نمي بيني / دوسويت را / ماه كجا كه نگشت / به قرائن تو / دورنگي علف را نمي بيني / و ملافه آخرت را به عطري تنها / كه بهار هنوز به جا بود و / پلكان را كسي نديده بود...

به چنگ گيري بي گريز و در خدمت گرفتن عناصر و اشيا  را در اين شعر كه 10 سطر ديگر امتداد دارد ، به وضوح مي بينيم .( مكوندي اين شعر را در مرگ عموي خود كه بسيار دوست مي داشت ، سروده است)

مزايايش همان است كه اشاره كردم ، اين شاعران چون همه شاعران توجه خود را به خلق جهاني شاعرانه تر سوق مي داند و عمل مي كردند. هر شعر شناسي كه روند شعر جهان و ايران را بشناسد ، وقتي اين شعر را بخواند ، متوجه تفاوت بسيار اينگونه شعرها با بسياري از كارهاي گذشته و حتي آينده خواهد شد .

 

 

 

 

4.      آيا مي توان براي جرياني مانند موج ناب يك مسير مشخص ترسيم نمود ، كه علاوه بر مرور سبقه تاريخي ، بصورت دقيق تر نشان دهد از كجا و با چه كساني آغاز شد و از طرفي چگونه و با چه كساني ادامه يافت ؟ و اينكه در مورد وضعيت فعلي آن چه نظري داريد ، آيا مي توان برايش خاتمه اي هم قائل بود يا خير؟

 

-        من دقيقا نمي دانم موج ناب مانيفست داشته يا نه ، يعني نظرات كلاسيك در مورد شعر عنوان كرده يا نه . نشست هايي مختصر با شاعراني كه به اين نام خوانده مي شوند ، داشته ام . اما مشخص است كه شعرشان به سبب ارزشمندي كه داشته مورد توجه قرار گرفته است. و طبق خواست آنان ، كساني چون دوست شاعر مرحومم علي  مقيمي و اگر اشتباه نكنم رامين مكوندي كه از او در اين گفتگو حرف زده ام  ، در كنار آنان قرار گرفته اند.

در مورد وضعيت فعلي آنان زياد نمي دانم و البته براي آنان خاتمه اي قائل شدن چون اين است كه بخواهيم  اينان شعر ننويسند ، زيرا گمان دارم مسائلي را كه شاعران شعر ناب عنوان نموده اند ، خاتمه اي را ايجاب نمي كند.

 

 

5.      و سئوال آخر اينكه چرا پس از سي سال تاخير اقدام به چاپ آثارتان در قالب مجموعه نموديد؟ آيا دليل خاص و قابل اشاره اي براي اين تاخير وجود دارد و يا مانعي در گذشته وجود داشت كه باعث امتناع شما از چاپ مجموعه در سال هاي اصلي فعاليت تان گرديده بود ؟

 

- اصلا من نمي دانستم كه كارهاي من به صورت يكجا موجود است يا نه ! چون من در سال هاي چهل و هفت و چهل و هشت به سفر رفتم و پس از بازگشت ، استخدام آموزش و پرورش شدم و به چهارمحال بختياري رفتم و ديگر از دوستان شاعر جدا افتادم . در كل همانطور كه گفتم نمي دانستم كارهاي من بصورت مجموعه نزد دوست بزرگوارم بيژن الهي است و ناشر انتشارات سالي خانم خديوي پس از تقريبا بيش از سي سال آنها را از بيژن عزيز گرفته و اقدام به چاپ كرده اند.

اما من پس از سي سال بررسي هايي هم انجام دادم و در كل دوست نمي داشتم كه تعدادي از كارهاي كتاب اول (زنگوله تنبل ) چاپ شود.

هيچ گونه دليل خاص در مورد عدم چاپ پيش از اين هم وجود نداشته است.

زندگي ست ديگر ! ممنونم

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

                                  

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

                                

                            آبي ملحوظ و شعري ديگر                                                                                                                                                                    ستارجانعلي پور

                                                                                                                مندرح در شرق 15/7/89

                                                                                                                         ويژه چالنگي

 

يكي از آسيب هاي زبان تقليل آن بصورت صرف است يعني تقليل تشخص زبان . تقليل و ارتقا زبان ، غالبا در كنار هم اتفاق مي افتد و نمي توان زبان را به يكباره تقليل داد يا ارتقا بخشيد.

هنگامي كه زبان تنها بعنوان ظرفي براي انتقال منظور يا مفهوم مورد استفاده قرار مي گيرد(مثلا در خدمت رسانه، تكنولوژي يا گفتگوي روزمره ) غالبا در حال تحليل و فرسوده شدن است وهنگامي كه با ادبيات و بطور خاص شعر تشخص مي يابد معمولا در حال ارتقا  مي باشد .چرا كه در يك رابطه دوسويه با كاربر همواره در حال كنش و واكنش است تا آنجا كه زبان بتواند نقشي كنشي را هم در برابر كاربر خود ايفا كند ، به عبارتي همچنان كه پيش برده مي شود ، قابليت پيش بردن كاربر و متن را نيز مي يابد و اين اتفاق زماني رخ مي دهد كه زبان بتواند كاربر خود را به كنش وادارد.

همچنان كه زباني ارتقا مي يابد بر پيچيدگي آن نيز افزوده مي شود ؛ چرا كه رابطه خطي و يك به يكي كلمه و معنا از بين مي رود . كلمه در اين وضعيت ، فرصت مي يابد تا ظرفيت ها و ابعاد مختلف خود را بروز دهد و خواننده را به بازي معناها دعوت كند. از قابليت هاي ديگر چنين متن هايي ، هالوژني بودن پيوندهاي بين كلمات است ، يعني همچنان كه كلمات يكديگر را پوشش مي دهند (حكم بازدارنده دارند) ، مانع حركت و پويايي يكديگر نيز نمي شوند.

با چنين فرضي كلمات اين قابليت را مي يابند تا معناهاي مستتر در خود را دست به دست كرده و خواننده را دچار ترديد كنند.(همچون دست هاي شعبده بازي ماهر كه چشم هاي بيننده را به ترديد مي اندازد. البته عليرغم همه ترفندها ، شعبده باز نيز از يك سري اصول طبيعي پيروي مي كند ، اما هنگامي كه واقعيت را به بازي مي گيرد ، واقعيت را به واقعيتي ثانويه ارتقا مي دهد. زبان نيز حتي در انواع ارتقا يافته اش ، باز بر اصول طبيعي خو تكيه دارد يعني همچنان كه از اصول اوليه خود عدول مي كند اما آنها را به كلي زير پا نمي گذارد.) 

براي روشن شدن بحث درباره كاركرد زبان در آثار چالنگي سه وضعيت را با آوردن مثال از مجموعه شعر        (آبي ملحوظ) ، آخرين مجموعه وي كه در سال 1387 و توسط نشر سالي بچاپ رسيده است ، مورد بررسي قرار مي دهيم   1-  وضعيت واكنشي زبان  2- وضعيت كنشي واكنشي يا بينابيني   3 – وضعيت كنشي

الف ) وضعيت واكنشي زبان:

1-روشني در ابرها / افق گريه ست/ مي خواستم پرنده اي به صدا / مي خواستم / وآنجا شوم كه ماه به كام خودست / چون او / كه نگفته است و نمي داند.  (ص 14)

2-كه بوسه ها بماند بر پوست/چون لامكان فسانه ي دنيا / كه گونه گونه باز ترا گويم /اي لاژورد شعله ي خرمن ها/خواب قديم رود و قوافل. (ص 12)

مسئله اي كه ارتباط با اين دست از آثار را در وهله اول براي خواننده كمي مشكل مي كند ، غالبا جابجايي نحوي اجزا (خصوصا فعل ها) و آركائيك بودن كلمات است كه نوعي فخامت را بر متن اعمال نموده اما معنا همچنان بصورت كامل در دسترس است و لذا مي توان وضعيت واكنش را براي متن در مقابل مولف (كنش گر) تصور نمود.

ب) وضعيت كنش واكنشي (بينابيني) زبان:

1-پيش اشيا و دانستن /كه به رنج منظم خويش /ودران بيشه زاران /كه دوستي يي و برف كهنه اي/پيش اشيا و درختان /كه از رود بنگري.  (ص13)

2-و مي نشيند چون روز/چون آن پرنده اي كه عاشق نيست / و شكل گيسوانش را باد مي برد/مي داند اين چنين كه به گشت ست/ با ماه و گفته هاش نمي ماند/ودست هاش /اكنون چهره با خودآورده ست/چون شكلي از شبان / دورند و گريه سار. (ص28)

در اين نمونه ها جابجايي نحوي و آركائيك بودن كلمات همچون وضعيت الف مشهود مي باشد اما آنچه موجب تمايز است انتخاب كلماتي با ارجاعات بيشتر است ، به عبارتي با قابليت هاي معنايي و شكلي بيشتر.

همچنان كه در برخي سطور رابطه يك به يكي بين كلمه و معنا ، تاحدودي مشهود است اما در برخي از سطور نيز از اين رابطه عدول مي شود و در نتيجه زبان به سمت خود حركت مي كند و استقلالي نسبي مي يابد.

ج) وضعيت كنشي زبان :

براي اين وضعيت كمترين نمونه ها را مي توان آورد . البته براي  اين وضعيت در سطحي پايين تر ، يعني وضعيتي كه زبان نه در برابر مولف بلكه در برابر خواننده ، وضعيتي كنشي مي يابد ، نمونه ههاي بيشتري مي توان يافت.

با برف / پارچه خيلي سفيد/كينگ كنگ دوگانه /كه خود مي بوديم و بزرگ نيز/كينگ كنگ توهم /سايه بر برف/كه بگذرد و جان خود بدر بري /نفس/زدن شرف مرگ/به/به و به/مي ميري و نه .(ص67)

 

آثار چالنگي ، عموما آثاري غير ارجاعي اند بطوريكه رابطه آثار با وضعيت هاي بيروني برهم خورده و نشاني از وضعيت هاي بيروني مثلا وضعيت هاي عمومي يك جامعه در آنها پيدا نيست و در نتيجه آثار فاقد نشانه هاي تاريخي ست و در نوعي بي زماني بسر مي برند اين همچنان كه مي تواند مفيد تصور شود مي تواند پاشنه آشيل سروده ها نيز باشد.

متن آثار غالبا پهنه طبيعت است و يك گرايش ناتوراليستي از ذهن مولف در سروده ها نمود يافته است . اما نكته جالبي كه عليرغم وفور نشانه هاي طبيعت گرايي در آثار وجود دارد اين است كه عناصر طبيعي بكار رفته همواره نمودهاي جديدي پيدا كرده و از كليشه شدن دوري جسته اند . علت اين امر پرداختن به خود سوژه است اين در حالي است كه در غالب آثاري كه از عناصر طبيعي بهره مي جويند ، اين عناصر از  طرق مختلفي مانند تشبيه ، استعاره ، تشخيص و يا نماد سازي دست آويزي قرار مي گيرند براي پرداختن به موضوعاتي ديگر.

بهار/ به رويت آرام خويش و/ زنبوران طلايي / كه به گفتگوي غريب / خواستم به سراشيبي ها / گفته اي باشيم/ خواستم اين گونه / كه به هيئت خويش. (ص15)

آثار چلنگي بشدت موجزند و همواره جاي خالي كلمات و سطرها را بين كلمات و سطرهاي موجود مي توان احساس كرد و در نتيجه با فضايي گسترده ، سپيد و نانوشته در آثار مواجهيم. نتيجه اين كه خواننده در خوانش آثار نقشي مهم و انكار نشدني دارد زيرا امكانات تاويلي متن به گونه اي ست كه اين جازه را صادر مي كند  لذا هر اثر به مثابه دفتري است كه مي توان آن را بارها و بارها ورق زد تا به لايه هاي زيرين آن رسيد .

جز دل كجاش عشق سرانجام ست/در پهنه بمان و ببين در دل /اينجا پرنده اي به حضور آمد/كه رنگ هاش گريه و خاموشي ست/با تو توانم آسود/در اين ملافه ها/عرياني غريب دل و لب ها. (ص11)

 

 

اما سئوالي كه پيش مي آيد اين است كه چرا اين جريان امكان نمي يابد تا از طريق شعباتي جديدتر همچنان جاري باشد؟

از آنجا كه هوشنگ چالنگي و آثارش يكي از نمونه هاي بايسته و شايسته اين جريان شعري ست ، با استناد به آثار ايشان به طور مختصر به برخي دلايل عمده اشاره مي كنيم:

1-ذائقه خواننده ايراني :

مردم ايران را از انقلاب مشروطه به بعد ، مي توان مردمي سياسي قلمداد كرد كه علاوه بر مرور وقايع تاريخي بطور مستمر تحولات مختلف اجتماعي ، ايدئولوژيك ، سياسي و... را تجربه كرده اند ، لذا به امور پيرامون خود توجه و حساسيت نشان داده اند ، در نتيجه ذائقه هنري شان نيز نمي تواند فارغ از اين قضايا باشد ، لذا عليرغم كيفيت چنين آثاري به دليل فارغ بودن از اموري كه به آنها اشاره شد ، نتوانست نزد خواننده ايراني جايگاه قابل توجهي پيدا كند ؛ همچنان در سوي ديگر اين معادله ، آثاري كه متن آنها به نوعي بر گرفته از بطن جامعه ايران و حساس به تحولات مختلف بود توانستند بر ذهن و زبان خواننده ايراني جاري باشند.

 

2- فرهنگ شنيداري : در مقابل فرهنگ ديداري غرب ، سامي ها (ايراني ها ، عرب ها، ترك ها، مغول ، چيني ها و...) داراي فرهنگي شنيداري اند.هنگامي كه خواننده اي با اين مختصات (البته نه بطور مطلق) در برقراري ارتباط ،  با واسطه اي به نام متن مواجه مي شود ، همواره خوشايند آن است كه متن تسهيل كننده گفتگو باشد ، بعبارتي نقش واسطه گري متن تقليل يافته و رويكردي شفاهي يابد.

هنگامي كه زبان متن از اين قاعده سرباز زده و در جهت استقلال خود گام برمي دارد ، از سهولت ارتباط به شدت كاسته مي شود.

لذا آثاري از اين دست كه در آنها زبان به تشخص بيشتري مي رسد و لايه بيروني دشوارتري را پيش روي خواننده قرار مي دهد بالطبع نياز به خواننده اي ورزيده تر و كنجكاوتر دارد ، تا برخورد اوليه با متن مانع از پيشروي اش در دنياي متن نگردد و البته واضح است كه در صورت با كيفيت بودن متن ، لذت بيشتري نصيب وي خواهد شد. اما سئوال مهمي كه وجود دارد اين است كه براي متن هايي با اين مختصات چه ميزان خواننده در حوزه شعر فارسي وجود دارد؟

3 – انقلاب : يكي از دلايل افول هر جريان مي تواند نامناسب بودن بسترهاي زماني و مكاني آن باشد . شكل گيري و پيدايش جريان شعر ديگر حدود يك دهه پيش از وقوع انقلاب در ايران بود و به نظر مي رسد كه يك دهه نمي توانسته زماني كافي براي بالندگي اين جريان بوده باشد ،‌ خصوصا اين كه محتواي آثار شاعران اين جريان همسويي و همراهي با تحولات اين دوره زماني نداشته است. لذا انقلاب به عنوان يك تحول اجتماعي و سياسي عظيم نقشي بازدارنده در برابر چنين جرياني بازي كرده است . هرچند كه اين جريان در دل تاريخ شعري ايران ثبت شده و همچنان نيز به زيست خود ادامه مي دهد.


Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

خواننده ، فضايي است كه همه نقل قول هايي كه يك نوشته را مي سازند در آن ، بي كه هيچ يك از دست رفته باشند ، نگاشته مي شوند.

                                                                                               بارت


حق با پرنده ای ست

که بر انگشتت

سر ، در پر فرو برده

هربار دست دراز می کنم

پلنگی روی شاخه

خواب شکارش را می بیند.

 

کلماتی که به لب هایت آغشته ام

پنجه هایی که دیوانه وار

خرگوش کوچکی را دوست دارند

سکوت می کنم

تا دندان ها خشم شان را پنهان کنند

 

تنها دویده ای

و سایه ای پشت سر

تکلیف مردی بوده است

که در من ایستاده

 

می توانی بگریزی ، اما

مردی با طناب و کلاهی مکزیکی

جایی در همین سطرها

در کمینت نشسته است

 

می توانی بایستی

تا در اولین کافه

دور میز کوچکی

به کلاه مکزیکی و معشوقه ای فراری

بلند بخندیم.



شعري از عليرضا عباسي را در www.goye.blogfa.com بخوانيد




تو را




ما هم آنچه را ديگران تجربه مي كنند ،تجربه مي كنيم و اين تجربه از طريق خود آنها صورت مي گيرد . ما تجربه اي مشتركيم.

                                                                         (سارتر)



تو را در آغوش مي گيرم

اما شبيه تراشي كه مدادش را تمام خواهد كرد

غمگينم.





شعر كوتاهي از عليرضاعباسي را در www.goye.blogfa.com بخوانيد





هيچ گزاره يا حكمي وجود ندارد كه آدمي بتواند به قصد درك حقيقت ذاتيش ، آن را فقط از طريق محتوايي كه ارائه مي دهد ، درك كند.

                                                                                                  گادامر


 

 

چاقو ها ، دست نگاه داشته اند

و تفنگ ها ، خشم شان را فرو خورده اند

شوالیه ها ، همچون کلماتی با شکوه

میان برگ های تاریخ

نیزه ها و گرزها را ، زمین گذاشته اند.

و پادشاهان

از فرمان جنگی تازه

منصرف شده اند.

 

فراموشی حافظه ی تبرها را تباه کرده

و شکارچیان معطل آواز پرنده ای

برای به خاطر آوردن روزهای گذشته اند.

 

دیگر دست از چاقو،

صلح از جنگ

و شکار از شکارچی نمی ترسد

 

نه اینکه چاقو نمی برد

گلوله نمی کشد

نه اینکه جنگی نیست

تبر دست از مرگ

و شکارچی دست از کار کشیده است

 

این کلماتند که مهربان نوشته

و بی دلهره خوانده می شوند

کلماتی که هرگز نمی برند

کلماتی که نمی کشند.

                               

                                       ستارجانعلي پور

                                                                           




شعري از عليرضاعباسي را در www.goye.blogfa.com  بخوانيد




زبان ... در ارتباط كلامي ِ ملموس ، و نه در نظام زيبايي شناختي انتزاعي ِ زبان يا در روان فردي ِ گويندگان ، حيات و تكامل تاريخي مي يابد.

                                                                            باختين

 


بعضي ها بيشتر مي خورند          مثل ِ گاو

بيشتر نگاه مي كنند                    مثل ِجغد

يكريز حرف مي زنند                 مثل ِطوطي

و يا فقط كار مي كنند                  مثل ِآدم

 

بعضي ها          مثل ِ

                      مثل ِ

                      مثل ِ

بعضي ها هم فقط سيگار مي كشند

مثل شاعران

با اين حساب

هنوز فرق هايي

ميان بعضي ها و بعضي ها هست.

                                                                             ستارجانعلي پور





شعري از عليرضاعباسي را در www.goye.blogfa.com بخوانيد.

هر تاويلي كه بناست در فهم دست داشته باشد ، بايد پيشاپيش فهميده باشد كه چه چيز قرار است تاويل شود.

                                                                                          م.هايدگر

 

      هر روز

      پيازهاي بيشتري ، گوشه ي آشپزخانه گل مي دهند

      هر روز

      چاقوهاي بيشتري ، حوصله شان سر مي رود

      من مرددم

      كه همين روزها

      ناف كدام يك را بايد ببرم

      مرگ

      يا زندگي؟

                                                      ستار جانعلي پور                                           

       

                شعري از عليرضاعباسي را در (                    بخوانيد htpp://www.goye.blogfa.com (گويه 

                                            

تاكيد بر ضرورت خوانش ، ضرورتي كه به هيچ رو بديهي نبوده ، دست كم دو نكته در بر دارد . پيش از اين همه ، حاكي از آن است كه ادبيات پيام شفاهي نيست و از طريق آن نمي توان اين نكته را مسلم گرفت كه تمايز ميان پيام و وسيله ي ارتباطي آشكارا برقرار است . ديگر ، و مساله ساز تر ، اينكه نشان مي دهد رمزگشايي دستور زباني يك متن پس مانده ي از عدم قطعيت به جا مي گذارد كه بايد به وسيله ي دستور زبان ، به هر مفهوم مبسوطي كه باشد، برطرف شود اما نمي تواند برطرف شود.                        

                                                            (پل دومان)

                                                                                                                                                                                                                                                                                         

شعري از عليرضا عباسي را در

  بخوانيدwww.goye.blogfa.com                                               


می توانم ابری باشم

دراز به دراز ، اندازه حیاط خانه ای بزرگ

بعد بارانی بی موقع

بر بند رخت های خشک

 

کلمه ای باشم ، که لبی را آرام می جنباند

بعد حلقه که تنگ ، انگشتی را در آغوش

 

می توانم بادی سمج باشم

که بی شرمانه پیراهنی را،به تنی می چسباند

یا گلوله ای سرگردان رو به سینه ای

که به سرپناهی برای خود فکر می کند.

 

می توانم هرچیزی باشم،

هر کسی

اما ترجیح می دهم

کاغذی بی جان باشم

تا مردانی که دوستت دارند

چیزی بر آن بنویسند.

 

                                            (ستارجانعلی پور)

 

 

 

با حضور حافظ موسوی برگزار می شود:

جلسه نقد و بررسی آثار شهاب مقربین

با نگاهي به روند شعري در مجموعه هاي:

کلمات چون دقیقه ها سروده های دهه ی 60

کنار جاده بنفش کودکی ام را دیدم سروده های دهه ی  70

رویای کاغذی ام گزیده ی آثار

این دفتر را باد ورق خواهد زد سروده ی های دهه ی 80

زمان برگزاری جلسه شنبه : سوم بهمن ماه 1388از ساعت 4 تا 7 و مکان آن سالن اجتماعات فرهنگسرای حافظیه کرج به آدرس : کرج ، سه راه عظیمیه ،‌ جنب بیمارستان شهید باهنر ، 300متر داخل خیابان ولیعصر ، فرهنگسرای حافظیه خواهد بود.

حضور همه ی هنرمندان ، هنردوستان ،شاعران،نويسندگان و عموم شركت كنندگان عزيز را گرامي مي داريم.

چگونه مي توان از نظم سخن گفت وقتي نمي توان حتي ستاره ها را از هم جدا كرد كه كداميك براي كدام مي درخشد.                                                    (شيمبوريسكا)

 

                                           شعري از ستار جانعلي پور در   

                                               www.goye.blogfa.com  

 

تو را بدوش خواهم كشيد

وميان انگشتانت

مزرعه اي خواهم ساخت

حصاري از درختان شكسته اي كه بر دوشت افتاده اند

گندمزاري

در گلويت چون بوته هاي خشك

در كويري بي پايان

 

كودكي ات را بخاطر گنجشك ها مي آورم

كه بر دست هايت بنشينند

و به درختي فكر كنند

كه بارها سوخته است

 

بوسه هايت را بياد گل هاي سرخ ،

زنبورها كندو را ترك مي كنند

و پناه مي برند به تردي لبهات

                          تا جهان را باروركنند

  

اسب هاي وحشي

يال هاي بلندشان را بر زخم هامان مي كشند

و ما را به دشت هايي مي برند

كه باد را در نيزار ها را به رقص كشاند ه است

 

مردمي پراكنده را

خواهيم يافت

كه خرمني از پروانه ها را بدوش مي كشند

و تن هاشان را در رودخانه هاي خشمگين

شستشو مي دهند

 

نگاه ها را با زباني مشترك

به پرنده ها مي دوزيم

كه از نفطه هاي نامعلوم برمي گردند

و بر شانه هامان مي نشينند

 

تورا به دوش خواهم كشيد

و از اتاق هاي تاريك جهان عبور خواهم داد

همچون ماهيان كوچكي كه از شيار صخره ها

زخم هاي عميقی مي خورند

و به جريان تازه اي مي پيوندند

 

به روزهايي مي رسيم

كه اولين حرف را تو خواهي زد

و سطري نمناك

سرزمينم را خواهد پوشيد

 

 

                                                           (علیرضاعباسی)

 

                     

ما هم آنچه را دیگران تجربه می کنند ، تجربه می کنیم و این تجربه از طریق خود آنها صورت می گیرد.

ما تجربه ای مشترکیم.                                                               (ژان پل سارتر)

 

                                            شعری از علیرضا عباسی در

                                                www.goye.blogfa.com

 

 

کسی که از پشت سر می آمد ، چاقویی

و کسی که از روبرو ، شاخه ی گلی

برگشتم

کسی که روبرویم ایستاده بود ، شاخه ی گلی

و کسی که پشت سرم ، چاقویی

 

کفش هایم در تاریکی گریختند

و پیراهنم

لای موهای سینه ام پنهان شد

 

تنها من ایستاده بودم

با چاقویی در پشت

و شاخه ی گلی در دست

 

ایستاده بودم

و گریزی از عشق نبود

از دست هایش

که یکی شاخه ای گل

و دیگری چاقویی.

 

 

                                                             (ستارجانعلی پور)

 

 

 

                                                      هنر یکی از اساسی ترین راه های تحقق حقیقت است.

                                                                                                                      م. هایدگر

       

                         نگاهی به رمان (زمانی که یک اثر هنری بودم)

                                    اثر:     اریک امانوئل اشمیت

                                      www.goye.blogfa.com

                                                                   مندرج در روزنامه ی اعتماد ملی

                                                                              (در زمان حیات)   

 

 ................................

بوي باد ،

ازموي تو مي آيد ،

و عطر ِشرقي

                    از تنت كه ،

                    شب ها را با گلهاي برهنه لرزيده .

پا به پا رقصيده اي ،

دختران سرزميني را

كه با تفنگ ها

در بوي تند باروت

كل مي كشند

و گل هاي سرخ را

در سينه پنهان مي كنند .

 

در قلبم صداي تير مي آيد

و جنگجويي با زخم هاي عميق

به رگهام خزيده.

 

حس مي كنم

بوسه ها ،

بوي انفجار مي دهند.

 

جنگجويي به لبهات پناه می برد

تا بقايايش زنده بماند    

در انارستان ترك خورده.

 

                                                                                                                             (علیرضاعباسي)

 

 

                                  

                                                  

                                                                                                                      

                                                      یکی دو پرنده کافی بود

                                   نگاهی به مجموعه شعر (این دفتر را باد ورق خواهدزد)

                                                            شهاب مقربین

                                       www.Shahabmogharabin.blogfa.com  

                          ..................................................................................

                                                   خاور میانه با انواع مخلفات 

                                                   www.goye.blogfa.com

                                                     نگاهی به مجموعه شعر

                                 (خرده ریز خاطرات و شعرهای خاور میانه)- حافظ موسوی

                                                         علیرضا عباسی

                   ...............................................................................................

                                                 پایان غاز وحشی

 

من چای را در فنجان تو می ریزم

نان را اندازه دهان تو می گیرم

و سیگار آخر را

روی لب های تو روشن می کنم

وطنم !

این آبی روشن

دیوانگی جوهری است

که تنها تو را می نویسد

تو را

تا لحظه ی آخر

که دورش انداخته اند .

آنقدر ساده ای که می توان

روی تکه پارچه ای رنگت کرد

و در اتوبوسی دیوانه

شهر را نشانت داد

سیاه می شوی

سرفه می کنی

و شاید زنبوری گرسنه

رنگ هایت را بدزدد

اما تو همیشه ای

و رنگهایت را به خاطر سپرده ایم

می توان با تو سکوت کرد

تا دو صندلی چوبی

از نو

دور میز کوچکی

روبروی هم بنشینند

شاید فرصت

همین لحظه کوتاه باشد

بهتر است در عکسی دو نفره

لبخند بزنیم

تنها همین قاب چوبی کوچک

ما را به خاطر خواهد سپرد

همچنان که پرندگان بسیاری

هنوز در قابها زنده اند .

وطنم!

گلویی کوچک

می تواند پایان غازی وحشی باشد

به همان سادگی که مرگ در خواهد زد

بی آنکه فشار دستی بر گلو مانده باشد

ما تنها یکبار می میریم

همچنان که درختان با یکبار افتادن

اما تو

همان کلاه قدیمی هستی

که هر بار بیفتی

دوباره بر سر می گذاریم .

 

                                                                   ستار جانعلی پور    

                          

                                                                             

سکوت یعنی...

 

مرگ بر برگ فرود آمد و از ریشه گذشت

باغ در یورش سنگین تبرها تنهاست

                                              (ر.رسولی)

 

                                     

                                      برای ندا و زخم های سرزمین

       

پروانه ها می ریزند

با اجتماع رنگ ها

درختان ، دسته جمعی می میرند

گورکن

 به زمین وسیعی فکر می کرد

سرزمین مادری را کند.

 

                                                                     (علیرضاعباسی)

..............................................................................

 

سكوت يعني تحريك

با نتهاي سوخته

ـ جنگِ بالقوه ـ

 

تفنگها برگشته اند

روبه شقيقه ي آفتاب

با هدفي روشن

تصميم با چه كسي است ؟

قطع درختان

در عصر ارتباطات

يا مواجه شدن با مرگ غير طبيعي؟

 

چقدر برگ مي ريزد

وصدايی از چشم انداز در نمی آید!

 

از روزنامه ها چه خبر

خبر جذب مي كنند ؟

دبير سرويسِ تان تصادف نكرده

با تنه ي درختان ؟

 

در مدار اين ذهن

چشم هاي ناشناسي جاسوسي مي كنند

   يعني تحركات غير عادي

           تجاوز به ديد گاه

          

پدر !

مقصر كيست ؟

در وضعيت اضطراري مرگ بهتر تصميم مي گيرد

                                                            يا مرگ ؟

 

                                                                            (علیرضاعباسی)

                                

 

 

وسوسه ی شدیدی وجود دارد برای اینکه تصورکنیم واقعا می توانیم ذهنمان را بررسی کنیم و خودمان را در حالی که فکر می کنیم، ببینیم.آنچه می بینیم معنای دقیق واژه اندیشیدن است !

                                                                                                    (ویتگنشتاین)

 

جای مرگ در جمله هامان

نقطه چین می گذاریم

و هربار یکی از ما

در جای خالی می افتد

 

همیشه پیش از آنکه دوست داشته باشیم

مرگ در استخوان ها

لانه کرده است

گزگز بی گاهی

که دست ها را کنار هم

بخواب فرو می برد

 

به مرگ تکیه می کنیم

به آسانی تکیه بر صندلی هایمان

پشت میزهای صبحانه

به آسانی تکیه بر

صندلی های اتوبوسی غمگین

که در ایستگاه

ترک مان خواهد کرد

 

به پشت سر نگاه می کنی

و دستی که بارها

بر شانه خورده است را

نمی بینی

شاید مرگ

همین تصویر ساده بود.

                                                               ستار جانعلی پور

 

         فکر ، آزادی در رابطه با عملی است که انجام می دهیم.یعنی حرکتی که طبق

         آن خود را از عمل خود جدا می کنیم و آن را به صورت موضوعی در می آوریم

         و بعد به شکل مسئله ای در مورد آن به تفکر می پردازیم.                 فوکو       

 

 

               

هردم ازاین کوچه...

بویی می رسد

ازنوارهای زباله دان

تخت های همه گیر

صندلی های دسته دار

تا جنبش دانشجویی

معصومیت کدام گل از خانه بیرونت کشیده است

در خیابان های شرقی

ذرت های مکزیکی همبستگی ایجاد می کنند

دست روی نقاط حساس باید گذاشت!

فصل مشترک یا وصل تناقضات

تحریک آغاز هرجنبشی ست

عطرگرم

قبل از وقوع حوادث،تفاهم می پراکند

مثبت اندیشی مترقی

پوسترهای محرک عضلات

خروج از نرم

یعنی اجازه ی دخول

واین شروع یک کودتاست.

 

چندمین بار باید گذشت

از زخم های زرد

از شکاف های مشکوک

با ماندگاری طولانی

 

چندمین بار از گلدان های پاییزی

باید بو کشید باغچه های شریعت را

از نطفه های غرق شده

پایبندی مقدس را

 

بلوغ بوی خاصی می دهد

فنجان های بو گرفته از سردردهای پیچیده

نشست های داغ ازتعریق تاریخ

تورم همیشه نشانه ای از رشد است

 

عشقبازی عناصر

بی شک به تخلیه ربط دارد

کدام ساعت باکره شب را می درد؟

این پرده سال هاست افتاده

 

بیدارم کن با ضربه های نیلوفر

مرگ به همین سادگی یکروزه اتفاق می افتد

گرفتگی بطن ، از طرف چپ و راست

انفصال واگیرداردرتوده ها

 

 

فعالیت شدید روزنه ها

از کارافتادگی عروق را بدنبال خواهد داشت

 

فیلترهای پی در پی

کشمکش های بی وقفه

کابوس های بوداردر استکان های ته مانده

به رخدادی عظیم متصل است

پس لرزه های شراب

یا ادراک جعلی

تصوری تلخ برای حیات فلسفه است

 

چقدر گنجشک از مغز ریخته ات لبخند می زند

این خرده های نان سهم انقلاب دیگری بود

این شاخه های مساوی

ممهور به محرمانه ترین نشیمن گاه دوزیستان

براستی که مرگ آغاز دیگری ا ست

کدام ندای منزل به مرگ این همه پروانه

فرو رفته است.

 

                                                                    علیرضا عباسی

 

 

 

سال گاو بر هنرمندان گرامی مبارک

 

                           تنها شور زندگی من هراس بوده است                                                                                  (هابز)

 

دسته گلی روي ميز

اسلحه ي گرم

و تنهايي زن

مثل پاكت سيگار

جامعه ي سياسي

و سرخوردگي مرد

هيچ ربطي به هم ندارند

اما دلايل خوبي

براي وقوع جرمند

 

                                                 (عليرضاعباسي)

 

رنگ ها با پیشفنک سربازان م ی ل ر زن د

تن نازک پرچم ها تمام روز در باد            

و کلماتی غمگین                                   

که با بومب بومب طبل ها سرود می شوند     

 

سربازان به نام پرچم هایشان سرود می خوانند

به نام پرچم هایشان خشاب می گذارند

و بر زمین می افتند  

 

برادرم !

جنگ چقدر احمقانه بود

وقتی تفنگ های چوبی مان را پر می کردیم

به سوی هم نشانه می رفتیم

و الکی روی زمین می افتادیم

 

شاید نمی دانستیم

جنگ شوخی نیست

و تفنگ ها برای کشتند

 

شاید نمی دانستیم

مجسمه سازها برای صورت های جوانمان  نقشه می کشند

تا میدان های شهر

زیباتر شوند 

 

برادرم

جنگ چقدر احمقانه است

کاش پرچم ها از طنابی مشترک بالا می رفتند

و رنگ ها و کلمات

اینهمه غمگین نمی شدند

سربازان به نام پرچم هایشان سرود نمی خوانند

خشاب نمی گذاشتند

و بر زمین نمی افتادند

                                                       (ستارجانعلی پور)

 

 

 

 

                        نوشتار پس از جهش از دنیای مردگان به زندگان می پیوندد ، به خوانندگان .

                         کنش ِخواندن به نوشتار جان می بخشد.

                                                                                 (کافکا)

                          www.goye.blogfa.com  مجموعه نقد و مقالات یکدیگری 

 

در این خیابان بود

با بقایای غار نشینان به شهر پناه بردیم

تو ، خندیدی

من ، به صورت انسان عاشق شدم

در همین خیابان

تو می خندی

اما دیگر نه من غار نشینم

نه تو شبیه آنروزها.

 

                                                                  (علیرضا عباسی)

 نمی دانم

صبح را باور کنم

یا کوچه هایی را که در خواب راه می روند.

                                                  

                                                 (علیرضا عباسی)

 

کبوتر

کاغذ سفیدی که عاشقانه است

بدون تمبر ، پاکت و صندوق پست

 

                                                           ( ستار جانعلی پور)

 

شش هایم برای پر شدن خالیست 

کنار لبهایت 

کمی هوای اضافه بگذار

 

                                                           (ستار جانعلی پور)

 

                 

                        www.goye.blogfa.com  مجموعه نقد و مقالات یکدیگری 

چه کسی همه ی چیزهایی را که می دانم یادم داده ؟ خودم تنها در آن سال های سرگردانی ،همه را از طبیعت دریافته ام ، به کمک یک همه کاره ،میدانم این من نیستم ، اما دیگر خیلی دیر است ، برای حاشا کردن دیر است...

                                                                                         ساموئل بکت – متن هایی برای هیچ

                               

چندم شخصِ كاركترهاي بيكار

كارمزدي شخصيتم را تحريك مي كنند.

هرروز پرنده هاي بيشماري را

مي شمارم

كه نفس نفس مي زنم ،نفس نفس مي زنند

بايد ديد چرا

 

از پشت جايي عاری  ، آي آري بيكاري كاري ميكند

كه ...

بيكاري كار مي كند

سردر نمي آورم از جايي كه تحريك مي شوم

نزديك ِكار در جايي باريك

به جايي نمي رسم

نان در بيآورم بازو در بازو

زور مي زنم از زور درد

آن در مي آورم در مي آورم

نان در نمي آورم

چندم شخص به خانه بر مي گردد

از ترس مبادا اينكه

چيزي نمي خواهم

دست نمي زنم

فقط زنده می مانم.                                                                             

 

                                                     (عليرضاعباسي)

 

تو،هجايي كوتاه / هر طور بخواني سيبي از شاخه نمي افتد / دستت را پس بگير/ تورم را از نو پهن مي كنم

من،هجاي بلند / اما چه فايده

 

تو،ماهي /

من، كلمه / هر طور به قلاب مي خورم ، دهان دريا خوني ست

 

تو،جرمي آسماني/ هر طور بيرون بزني، دور / هر وقت بيرون بزني ، شب

من،ليوان خالي

تو،سايه /

من،سنگ / از هر طرف پرت شوم،سنگ / به هر طرف پرت شوم ،سنگ /هر طور روي هم ، ديوار

 تو، من

تو، من

تنها كلمات كنار هم اينطور  نشسته اند / مثل «من» و«تو» در هر نقطه اي از كاغذ / اما من و تو ...

تنها تصويرها

تنها اتفاق ها 

تن ها...

 

من به هر كلمه اي دست زده ام ؛ به هر تصوير تازه اي ؛ به هر اتفاقي كه بيفتد...

اما تو تنها وقتي كلمه اي كنار هميم

و تو كلمه نيستي و من همچنان مي نويسم

                                                               (ستارجانعلی پور)

 

تصرف اموال ناپدری

 

                                  http://www.padnoosh.persianblog.ir/

                                             میثم متاجی(جنبش نامنظم...)                                                                                      

http://www.kaffashi.blogfa.com/

اسماعیل مهرانفر (هشتادگری)

 http://ien.persianblog.ir/

ثریا کهریزی (گوش کرده ایم گوش کنید) 

 

                                                                                                        علیرضاعباسی

بروز اتفاقات در زمينه هاي خاص كه منجر به خروج از وضعيت هاي متعادل ِموجود در آن مي گردد معمولن كنش و واكنش هايي از مواضع مختلف را نسبت به خود ايجاد مي كند.اين اتفاقات اگر غير اصولي و بي پايه باشند تحريكات گسترده تري را باعث مي شوند ، مانندبرخي از اتفاقات سال هاي اخير پيرامون  شعر و يا اگر بهتر بگوييم حركت هاي سوداگرانه اي كه اشخاص يا گروه هاي خاصي گاهن از فقر توانايي به آنها دامن زده و مي زنند و با ايجاد سروصدا و توسل به هوچي گري به استفاده هاي مقطعي از برزبان افتادن نامشان  فكر مي كنند.مثلن گروهي با علم كردن تنها يك نام با تصورات واهي به رفع عقب ماندگي هاي خود فكر مي كنند ويا اشخاصي با رفتار نا متعارف سعي در ايجاد سر و صدا براي جلب توجه و يافتن موقعيت دارند وجالب اينجاست كه چنين رفتارهايي از افرادي توخالي و بدون استخوان درزمينه ي شعر وادب سرمي زند هرچند كه بعضن  سوابق خودشان را در كسب مهارت ها و تحصيلات آكادميك ويا روابط بانديشان با رسانه ها و مطبوعات را  عامل عمده اي از دانايي و تفاوتشان بحساب مي آورند.

 معمولن در دوره هاي گذار شعر وادبيات از عرصه هاي مختلف از اين دست رفتارها مي توان يافت كه سرنوشتشان هم پوشيده نيست ، اما آنچه مسلم است تورم اين قضايا در سال هاي اخير مي باشد.

ازآنچه بر مي آيد براي پرداختن و نوشتن در مورد ماهيتي همچون شعر برآمده از ذات هنر مانند ساير پديده هايي كه هويتي دروني دارند ، نياز بي قيد و شرطي به دامنه ي وسيع مطالعاتي ، تحقيقي و تجربي احساس مي شود هرچند كه در چنين زمينه هايي حتي با دايره ي وسيع آگاهي همواره شناخت نسبي خواهد بود و اين در حالي است كه درسال هاي اخير اشخاص يا گروه هايي تنها به صرف چندصباحي نوشتن خود را عالم بي نقص پنداشته و مي پندارند و شعر را در تصرف توهمات خود به ابزاري جهت كسب منافع بي پايه شان تبديل كرده اند.

متاسفانه در عرصه ي ادبيات بخصوص در سال هاي اخير سودجوياني در كمين يافتن نقاط آسيب پذير نشسته اند كه ناكامي هاي خود را جبران كنند واگرچه روح ادب و شعر داراي بكارت و اصالت است اما گاهي غبار غرض ورزي آن را تيره مي كند.

گذارو عبور شعر از ذهن و مخيله ي شاعران به معناي واقعي و منتقدان آگاه و بي غرض در دوره هاي مختلف همواره باعث پيدايش دست آوردهاي كلاني اعم از تجربه و پيشنهاد براي آيندگاني بوده كه گرايش به اين مقوله داشته اند. هميشه در كنار پيدايش آثار ادبي، نياز مبرم و غير قابل انكاري به منتقدين خبره و كاربلد احساس مي شود كه بدور از پرداختن به نام مولف يك اثر را آگاهانه موشكافي كنند و اين در ادبيات ما داراي وضعيت بساماني نيست و معمولن افراد با سلايق و خوش پنداري خودو با تركيب علايق و روابط( بسته به حسنه بودن يا جبهه گيري) يك اثر را سلاخي مي كنند و اين وسط آنچه فراموش مي شود خود ماهيت شعر است و آنچه نياز نسل نو و جامعه ي ادبي است.

بادرنظر گرفتن اوضاع تاثير گذار مربوط به هر دوره از معيارها ومصاديق فرهنگي گرفته تا دگرگوني هاي اجتماعي و دخالت هاي سياسي ونيز نظريات و نگرش هاي صاحبان قلم وانديشه  در شعر مي توان شاهد بود كه همه در نهايت منجر به بروز تجربيات غني و پيشنهادات اصولي براي آينده و روند حركت شعر رو به جلو گرديده اند درهمين راستا از آگاهان و صاحب نظران در اين دوره هم چنين انتظاري مي رود كه در سروسامان دادن به كجروي هاي ايجاد شده ساكت ننيشنند تا عده اي عرصه ي بيراهه روي هاي خود را باز ببينند و شعر را براي حتي مقطع كوتاهي به قهقرا ببرند.

توجه به اين مسئله نيز ضروري است كه در نهايت اين ذهن صياد شاعر است كه در كنار جهان بيني بدست آمده از تجربيات دروني خود بهترين و مستدل ترين داده ها را خارج از گرفتار شدن در دام هاي ايجاد شده در اين گستره ي وسيع صيد مي كند،  شاعري آگاه كه آگاهانه تمامي موارد پيرامون خود را جهت آفرينشي دوباره و به نفع شعر بكار مي گيرد و در وضعيت موجود دغدغه ي بهره وري جمعي را دارد ونه سود آوري شخصي.

اگراز كلي نگري بالا نگاه خود را منحصرن به وضعيت پيش آمده در سالها و دهه هاي اخير خاصه دهه ي هفتاد و هشتاد معطوف كنيم آنچه واقعت است اين كه باز هم همان روال عبور بكارت و اصالت شعر از تجربه هاي مختلف اتفاق افتاده اما چيزي كه بيشتر از قبل رخ مي نمايد چنگ اندازي ها و غرض ورزي هايي در اين سالها از طرف افراد يا گروه ها است كه به وضوح قابل تشخيصند وخود تحت تاثير عوامل بسياري از قبيل محدوديت ها ،دخالت ها ، سوداگري ها و...  بوجود آمده اند و هيچ ربط و سنخيتي با اصالت شعر و ماهيت هنر ندارند بلكه با نگاهي دقيق مي توان دريافت نشات از سرخوردگي كساني گرفته كه جايگاهي براي خود در عرصه ي اصيل و پايدار ادبيات و شعر نمي ديده و نمي بينند.

بدليل آگاه بودن طيف اهل و خاص و نيز وجود و وضوح مستندات كافي براي شناخت چنين افرادي از ذكر هرگونه نامي پرهيز مي كنم چرا كه آنها مي آيند تا به هر قيمتي نامي داشته باشند ونه اصالتي.  

ذكر اين نكته ضروري نيست اما قابل يادآوري است كه با وجود تمام داده هاي عارض بر شعر از ذوق و ايجاد و تغيير گرفته تا علم وفن و تكنيك آنچه در نهايت بايد خود را حفظ كند خود اثراست و متوسل شدن به وهم افكني و خيال پردازي در قالب ايراد بيانيه و مانيفست و براه انداختن سروصدا براي تصورات بي اساس قادر به پيدايشي از نوع تولد و ايجاد پيشنهاد نمي باشد گرچه در اين عرصه ي وسيع ودر سكوت صاحب نظران و كميابي منتقدين صداي خفيف وناخوشايندي حس شود اما لاجرم محكوم به خاتمه و مرگ خواهد بود.

مورد قابل توجه و درنوع خود جالب ديگري كه وجود دارد اين كه ناكامي ها و سرخوردگي هاي بوجود آمده براي برخي بجاي عبرت آموزي و كسب تجربه تكرار مي شود و در اين راستا تلاش براي تشكيل تيم و دادن فراخوان براي يارگيري از نوع نان قرض دادن يا تخريب ديگران صورت مي گيرد.

وجاي تاسف اينجاست كه در همين حوالي وحواشي چه استعدادهاي نابي كه آلوده مي شوند و قبل از شكوفايي محكوم و محدود به محدوديت هاي بي اساس چنين اتفاقاتي مي گردند.

شايد يكي از بزرگترين دلايلي كه قله ها در شعر تكرار نمي شوند ودر ادبيات معاصر انگشت شمار مانده اند همين موضوع است كه ديگر كسي به ماهيت واقعي شعر و اينكه خودش در اين بستر چقدر توانايي دارد نمي پردازد و تخريب هاي عده اي به منظور منفعت طلبي باعث ركود روند صعودي آثار شده است.

درچنين اوضاعي با توجه به رشد داده ها ، گستردگي عرصه ، تحولات در ادبيات جهان وحركت صعودي اش با برخورداري از نقد سالم و منتقدين آگاه از علم و صناعت ، نياز به آگاهي ودقت بيش از پيش احساس مي شود.

وجود عرصه ي مجازي كه مي تواند يكي از راهبردهاي پيشرو براي ارتباطات و افزايش اطلاعات باشد متاسفانه براي برخي به صحنه ي انتقام از شكست ها و نداشته ها ، براي برخي ديگربه صحنه ي دخالت در مواردي بدون آگاهي و براي عده اي به زمينه ي مشمول و مشغول بودن در بازي هاي تعيين شده و دور از جايگاه ادب تبديل شده است.

با اين اوصاف نبايد گله مند بودكه چرا ما با پشتوانه ي غني ادبيات كهن مي بايست درمقابل تئوري ها و نظريه پردازي ها ي مطرح شده در زمينه ي شعر و نقد در جهان انگشت به دهان بمانيم و مصرف كننده ي صرف چيزي باشيم كه بر گرفته از داشته هايمان است ، چرا كه اهالي ادب واقفند بسياري از همين تئوري هاي علمي و مستدل وامدار ادبيات پربار و كهن ما مي باشند.

دهه بندي ، مرزكشي ،فردگرايي و تمسك به گروه ها در اختيار شاعر نيست بلكه هر اثري كه مكتوب

 مي شود ، چه خلق شده باشد و چه ساخته شود خود قادر به يافتن جايگاهش در دهه ها، مرزها خواهد بود.

بد نيست به جمله اي از ناظم حكمت اشاره اي كنيم كه اگر آثار من نتوانند از خود دفاع كنند و معرف من باشند ديگر هر تلاشي از طرف خودم بيهوده خواهد بود.

دست مايه قراردادن اين كه با توجه به علمي شدن برخي شعرها و تاثير پذيري از رشد روزافزون اطلاعات و فن آوري شاعر مي بايست براي آگاهي خواننده خط مشي تعيين كند وبيانيه در خصوص ذكر توانايي هايش صادر كند موضوعي بي اساس است چرا كه چنين ادعايي مربوط و در حيطه ي فعاليت او نيست بلكه در دامنه فعاليت نظريه پردازان و يا لااقل در اختيار منتقدان قابل و مسلط به اوضاع روز مي باشد و قرار نيست هر شاعري كه در ذهن خود دچار توهم برتري و تفاوت مي شود سعي در ايجاد توهم براي ديگران كند.

بايد در نظر داشت ميتوان با تكيه به توانايي هاي شخصي و بهره گيري از تجربيات و داده هاي بيروني بدون گرفتار شدن در چاله هاي شهرت طلبي و سود انديشي و دور شدن از ماهيت واقعي ادب به طراوت و نوانديشي فكر كرد و بصورت صحيح در مسير شعر و ارتقاي آن قرار گرفت. 

اين دوره نيز دوره اي از گذار مدام شعروادبيات است و نسل جاري و آينده انتظارات خود را از نسل گذشته و فعلي خواهند داشت و تيغِ نقدِ آگاهانه در آينده حركت هاي بدور از اصول ادبي كه در جهت انحصار طلبي و تصرف شعرصورت گرفته و مي گيرند را محكوم و مختوم خواهد كرد.

 

نویسنده موجودی است غریب،مخالف خوان و معني ناپذير.نوشتن،حرف نزدن است و دم فرو بستن ، نوشتن ، نعره ي بيصداست...

نوشته مثل باد سر مي رسد. عريان است نوشته ، ازمركب وجوهر است.نوشته همين است و چنان در مي نورددكه هيچ چيزبه گرد آن نمي رسد،هيچ چيز مگر زندگي ،خودِزندگي

                                                                                      (مارگريت دوراس ـ نوشتن)

 

باد همين كه مي آيد

از روسري تو مي ريزد

تن به هرچه اتفاق

ترك ترك لابلاي زخمم افتاد.

باد مي آيد

براي تا كسي خواهد رفت.

برنمي گردم از چشم هاي رفته ات

من باشم ،كه حتي باشم.

تا تو مانده پشت شيشه ها

با روسري گمشده ،در پيراهني دور.

برگردم روي هم

من ،نمي شود گفت ايستاده ام .

پشت شيشه

گلي ، باز تنها مي شود

هرچه نمي خواهم

پنجره را ،

باز ،

از كجا مي بوسمت

تا پرنده ببيند

از چقدر خسته ام

از خاطره ي چندم

سر روي ميز مي گذارم

 

راه با پاي تو ، مي رفتم

تا ...

برگردم آفتاب زخم است.

خيابان را جمع كن از قدم هايت

تا بوده همين ،

نبودن تلخ است

يا نه بودن .

در را باز كن

باز خانه از پاي بست

تا جهاني كه ...

                               در من ويران است .

ويران است.

                                                                 (عليرضا عباسي)         

 

   

 

 

من دارم با چه كسي رقابت مي كنم كه ازمن جلوتر است به تو و نمي دانم.

 

گربه ها هم با من سر دست هاي تو سهم دارند.

حتي مورچه ها،سوسك ها و مردي كه سر زباله آشپزخانه با گربه ها دشمني دارد.
 

مورچه ها : اين پروانه هم سهم مورچه ها/ مورچه ها پروانه اي مرده را دوست دارند

              كاش مي شد چشم هاي اين پروانه را دريخچالي كوچك تازه نگاه داشت نگاهش را و مي شد /        _همچناني ي پروانه هاي روي سينه ات ،كه از دست هايم پريده اند_

 

سوسك ها: سوسك ها اندازه ي رخت هاي روي بند هم به آفتاب فكر نمي كنند ، اماشده تمام روز گوشه اي را            قوز كنند ، مي كنند كه برسي.

               دو شاخك كوتاه ،كه به راحتي تو را پيدا مي كنند / سوسك ها كه به گمان موهايت به هم مي   گويند:« شب شده بريم قدم بزنيم »

               بگو بخند سوسك ها با مادگي گل هاي قالي / سوسك ها كه مي توانند تو را زير تخت از نزديك  خواب ببينند.

 

گربه ها : استكان ها ي سر و صدا ،النگوهاي زنگ و نيمه بازي پنجره كوچك آشپزخانه به هواي تازه تر /     سبز شدن چشمهايت ، به بهانه پرت كردن پوست خربزه اي به بيرون /

             و معاشقه گربه ها با سلول هاي جدا شده از نوك انگشتانت.

            _چشم هاي تو سگ دارند/ با اين همه گربه ها با تو دوستند_.

 

آن مرد: ......................................................

          آن مرد آمد / به جاي خالي گربه ها دو سه تا سنگ پرت كرد و باقي مانده ي شب را پشت پنجره جارو    زد

          من شب را ادامه مي دهم / ...
 

نمي شود تو را دريغ كرد:از مورچه ها ،سوسك هاو مردي كه با گربه ها دشمني دارد.

                                                                                              (ستارجانعلی پور)

ادبیات حضور چیز هاست پیش از آنکه دنیا باشد ، واستقامت چیزها پس از آنکه دنیا از میان رفت ، سماجت آنچه باقی می ماند وقتی همه چیز ناپدید می شود و گیجی آنچه پدیدار می شود وقتی هیچ چیزی نیست.                                                                                                          

                                                                                       (موریس بلانشو- از کافکا تا کافکا)

 

سکوت یعنی تحریک

با نتهای سوخته      

- جنگ بالقوه -

تفنگ ها بر گشته اند

رو به شقیقه ی آفتاب

با هدفی روشن

تصمیم با چه کسی است ؟

قطع درختان               

درعصر ارتباطات

یا مواجه شدن با مرگ غیر طبیعی

چقدر برگ می ریزد

و صدایش در نمی آید در تصاویر

- با چشم انداز روشن –

 

راستی سر کار می روی

از روزنامه ها چه خبر

خبر جذب می کنند

دبیر سرویس تان تصادف نکرده

با تنه ی درختان ؟

در مدار این ذهن

چشم های ناشناسی جاسوسی می کنند

یعنی تحرکات غیر عادی

نفوذ در دیدگاه

تجاوز به جغرافیای شخصی

پدر !

مقصر کیست ؟

در وضعیت اضطراری « مرگ » بهتر تصمیم می گیرد

یا « مرگ » ؟

باید چراغ ها را خاموش کرد و خوابید

تا فردا اگر روز دیگری باشد.

                                                                                   (علیرضا عباسی)

 

نان را می گذارم توی گیومه                 که قرضی است

رییس جمهور را توی پاکت                که محرمانه است

وگل سرخ را لای یال اسب         که چشمهای نجیبی دارد

 

شعر با صدای بلند الهام می شود و خواب را                

خواهر می گوید                                                  

    « یک شاخه گل سرخ نیازدارم»

مادر پی روسری اش می گردد                                

           فکر می کند رییس جمهور نامحرم است                      

پدر سر از گیومه در نمی آورد                                

می گوید «خدا بزرگ است»

 

دوباره می نویسم                                                

نان را باید گذاشت توی گیومه            که خدا بزرگ است

رییس جمهور را توی پاکت                   که نامحرم است

و گل سرخ را کنار کیف خواهر               که عاشق است

                                                                                        (ستار جانعلی پور)

                                                                                    

 

 

 

 

          (خواندن روسپیگریست ،اما  بکارت مدام متن را چه کسی می تواند منکر شود)                   

 

اگر نخوانم ، اگر ننویسم ، لذتی نخواهم برد ؟ من می خوانم ، من می نویسم ، سرخوش ام من 

                                                                                                                   ـ رولان بارت ـ

                  

پیش تو جا گذاشتم

کشورم را، شهرم را ، خودم را

 

غریبه را ، نگاه می کنم .

                                                              (علیرضا عباسی)

 

 

ردیف کتاب ها را

چند سرباز قدم می زنند

روی قفسه ی سینه ام که زنگ زده

می گیرم از ماشه ی تفنگ

آویزان می شوم

در چند قذمی درختان

از نرده های زنگ زده می افتم.

وقتی جنگل ها می افتادند،

بیدار بودم

ـ اردوگاه نظامی پنجره را اشغال کرد ـ

شیشه های شکسته تماس با زخم ها را برقرار می کنند.

الو!

می خواستم بگویم سقف اتاق چکه می کند

روی زخم های مادر

اشتباه گرفته اید

لطفن برای مواقع اورژانسی خواب های ضروری ببینید.

 

در را می بندم روی دنیا.

می خزم در امن ترین مخفی گاه جهان

در چشم های تو خواب می بینم

                    ـ پیروزی از آن ماست ـ

                                                                         (علیرضا عباسی)

 

 

 

                                                    كاغذ هاي پشت و رو

 

                             

 براي اسب وا‍‍زه ي تازه ي علف ريخته ام

 اسب هم خودش وازه ايست كاغذي ، كه كلمات ديگر را حمل مي كند / « تو» را هرگاه مثل كلمه ساده اي

 بعضي كلمات اجباري را، « رئيس جمهور» را.

_ رئيس جمهور كه مي تواند ازمدادي قرمز افتاده باشد ، يا هر مداد ديگري روي كاغذهاي پشت ورو _

_ رئيس جمهور كه يك نام نيست و از يك وازه بيشتر است /  

   درونه ي يك زنبيل خالي ، كه ديده نمي شود و حمل مي شود _

 

پشتم زخمي تازه كم دارد كه مي تواند نقطه اي از يك كلمه باشد

 يكي از نقطه هاي « تو» يا بعضي كلمات اجباري

_ يكي از نقطه ها و هر كس اندازه ي خودش _

 

دستم را در آستيني بلند پنهان كن يعني اعتباري به آفتاب نيست / به هيچ وازه اي نمي شود اعتماد كرد

تنها بنويس دوستت دارم

آخر من وازه نيستم / آفتاب نيستم / و رئيس جمهور نيستم /

نامي ساده ام براي استكاني چاي كنار تو.

 

 

                                                                                                    (ستار جانعلي پور)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باز تاب قصه و تاثير شعر ، هرچند بسيار ساده و با هزاران كيلومتر فاصله از محل تولد شاعر، وقتي به يك جوان سفيد وغول پيكر دهاتي روسي نقل شد، اشك به چشمانش آورده ، او را برهنه در برف دوانيده بود!

...

تا آن شبي كه فهميدم، آن چه  خوانده بودم ، شوخي نبود، نه فقط كلمات و جملات زيبا و در بر گيرنده در صفحاتي كه مي خواندم ، بلكه چيزديگري به مراتب عميق تر،و در عين حال غريزي و طبيعي : يعني هماهنگي دلنشين و موثري كه وقتي درون شعر هر شاعري راه مي يافت، ابديت به خود مي گرفت.

افسوس كه نام آن چيز را نمي دانستم . از اين پس كتاب بعد از كتاب ، در جستجويش خواهم كوشيد. بعدها كه – پيدايش كنم و نامش را بدانم : سبك يا همان استيل ؛ ديگر هرگز تاب تحمل خنيا گران واژه ، كه نام شاعر يا نويسنده به خود مي نهند و فاقد سبك اند را نخواهم داشت.     

                              (وصيت نامه ي فرانسوي-آندره مكين-ترجمه ي ساسان تبسمي-نشر ثالث)

 

..................................................

 

وقتي در دنياي حقيقي ِحقيقيٍ ارتباطات ، آن هم ازنوع كمياب دروني در محدوده كوچكي قرار گرفته بوديم،بعد از كلي بحث و مكاشفه با تخيلي مشترك درمورد اتفاقات جديد ، ارتباطات تازه از همان نوع دير ياب و ناياب وافزايش همنشينان و همزبانان خودي و غير خودي و... سراز دنياي مجازيِِ البته نه خيلي هم مجازي در آورديم.

(باشد كه شايد شوق قلم از زبانمان نيا فتد)

 

بالاخره اينكه عليرضا عباسي و ستار جانعلي پور هم پا در يك كفش كردن كه بيان تو اين دنيا ، براي شروع هم دو تا شعر فعلن.

ضمنن تا يادمون نرفته سلام.

 .

..................................

 

 

چه فرقي مي كند

اينجا ميان خيابان بميري

يا در آ غوش زني كه دوستت داشت

يا كنار سگي كه گرسنه است

اتفاقي كه نمي افتد به جايي بر نمي خورد.

بايد مرد،

حتي وقتي بچه اي در راه است

يا زني مي خندد

يا سگي دم تكان مي دهد

 

چه فرقي مي كند

باید اتفاق نیست.

                                                          (عليرضا عباسي)

 

...........................................................

 

 

                ريل به درازا كشيده و قطار رفته اش/

                پر شدن ايستگاه با يك نفر.

 

 

                كرم كتاب :

سيب را كنار كتاب مي گذاريم / كتاب را گوشه ي باز پنجره /

_سيب سوراخ مي شود / كلمات را باد مي برد _

                               بي كلمه ، بي سيپ ؛ پنجره عادت باز بودن را مي بندد

                               صدا به ديوارها مي خورد/از هر طرف/ و مي پيچد

                               ما فكر كرديم چند نفريم

 

                كرم دندان:

                             رنگ هاي زيادي را لاي دندان به خانه مي آوريم

                             تصور لب هاي زني كه در راه است/ دانه هاي توت / مزه مزه ي رنگ هاي ديگر

                            

                             شب / دندان ها را از پائين به بالا مسواك مي كنيم واز بالا به پائين / قرقره    

                             مي كشيم / رنگ ها را بيرون مي ريزيم

                             

                            _ تمام شب / سياهي ناخواسته اي به دندان چسبيده / تمام روز/ جا براي رنگ

         هاي ديگر تنگ مي شود _

 

دندان ها مي افتند و حرف ها فراموش مي شوند.

 

كرم چوب:

انسان بي سيب ، بي كلمه ، بي دندان؛ تنها مي تواند به صندلي چوبي پناه ببرد/

به درختي كه هنوز/ قاب پنجره اي كه هنوز / كرم كوچك ديگري كه هنوز

 

انسان بي سيب ، بي كلمه ، بي دندان ، بي صندلي /  وقتش رسيده براي اولين قطار دست تكان دهيم

 

خالي شدن ايستگاه با يك نفر.

 

 

                                                                                ( ستار جانعلی پور )