مشتم را وا مي كنند و چيزي نمي يابند

دندانهايم را كنار مي زنند

و صدايي از من درنمي آيد

انگشتانم را، اين سربازان بي لباس را

به اردوگاه ها مي برند

يك، ده نفر

يك، ده شهيد

كه به يك نام كشته مي شوند

 

مرزها بسته است

سگ ها را رها كرده اند

تاتورا در من بو بكشند

كلمه اي نگفته را

وسگ ها براي كلمات پارس نمي كنند

جاي نگراني نيست

تورا چون كلمه اي ، ميان كاغذي مچاله

درآغوش گرفته ام

 

باد هم نباشد

توكِ پاي مرزباني بي حوصله كافي ست

تا از سيم هاي خاردار بگذريم



شعري از عليرضا عباسي در  www.goye.blogfa.com

 

شعري از منصوره روستايي  در www.kaghaaz.blogfa.com