گفتگو با هوشنگ چالنگی             

علیرضا عباسی  - ستار جانعلی پور

                                                                    مندرج در شرق 15/7/89

                                                                     (ويژه هوشنگ چالنگي)

 

1.   جريان هاي شعري در دوره هاي زماني مختلف بخصوص شعر معاصر، همواره متناسب با برخي ضرورت ها شكل گرفته اند . اين ضرورت ها گاهي بصورت سفارش و يا تحميل از طرف جامعه و گاهي بواسطه نيازهاي درون حوزه اي رخ نموده و منجر به پيدايش جريان و يا نحله اي از شعر شده اند . لطفا در مورد ضرورتي كه منجر به پيدايش جريان شعر ديگر در زمان شكل گيري اش گرديد  ، توضيح بفرماييد؟

- سفارش از سوي جامعه را بشكل كلي و در برگيرنده نمي توان عنوان كرد ، زيرا هستي شناسانه ترين شعر توسط توده هم حس مي شود ، مثلا آنگونه كه مي گويند شعر بيدل ، از كارگر رفتگر گرفته تا پزشك صاحب تخصص را متاثر مي كند. اما ضرورت درون حوزه اي قابل توجه است . دانشي كه همه شاعران مي شناسند ، (توسعه قهرآميز هنر ) است كه به لحاظ  تماتيك همان هستي شناسي رنج آلوده مي باشد.

به اين دو نمونه توجه كنيد:

اخماتوا : رودي بودم كه مسيرش را دگر كرده بودند/چه چشم اندازها كه مي ديدم و ديگر نيست/ چه افق ها كه مي بينم و نبود.

نيما: ولي در باغ مي گويند/به شب آويخته مرغ شباويز/به پا زاويخته ماندن ؛ بر اين بام كبود اندود مي چرخد.

واضح است كه تا زمان نيما به آسمان ، اطلاق بس شاعرانه (كبوداندود) داده نمي شد ، يعني همان جزء يا عناصر نگري ِشاعرانه . مثلا اين عناصر نگري شاعرانه را مي توان در آثار رمبو نسبت به شعراي رمانتيك سرزمينش جستجو كرد و يا مانند هدايت ، در پاساژهايي در بوف كور نسبت به همه نويسندگان همزمان و پيش از خود.

جريان شعر ديگر نيز همين گونه بود ؛ توسعه اي قهر آميز. ( توسعه قهرآميز يعني هستي شناسي اي كه براي شاعر صاحب خلاقيت جا باز مي كند) 

به نمونه اي از بيژن الهي توجه كنيد

كجاست خورشيد؟/ روح ميليون ها خروس شهيد ؛كه صبح را در دوران پيش از ساعت/جار مي زدند.

اين شيوه بسيار شاعرانه همه آنها كه شعر را مي شناختند ، شگفت زده كرد و آن را پذيرفتند و بهمين طريق خواننده عام را نيز مجذوب نمود.

با يك جمله كوتاه پاسخ به اين سئوال را كامل مي كنم ، ضرورت درون حوزه اي يعني ( آنگونه كه امكان نگريستن شاعرانه تر موجود است ، نگريسته نشده ) به همين سادگي !


2.      از نظر شما چه تفاوت هايي به لحاظ ماهيت بين جريان شعري نيما و اساسا آنچه نيما مطرح كرده بود با جرياني مانند شعر ديگر يا موج ناب وجود دارد و البته چه اشتراكاتي را مي توان نام برد؟

- شايد بتوان گفت به لحاظ   استاتيك   ميان كار نيما و شعر ديگر تفاوت وجود دارد .

بيژن الهي : صباحي از بخت مني / غلت مي زني و / جاي مردن بخواب مي آيي.

به سطر آخر اين نمونه براي نشان دادن منظورم از  استاتيك  توجه كنيد.

اما از طرفي اشتراك ميان شعر شعر نيما و شعر ديگر را مي توان يافت . مثل عمق نگرش در كل و يا عناصر نگري ِ عميقا شاعرانه .

نيما : بر روي سنگ خارا مرده ست كاكلي / چون نقشه اي كه شبنم از لو كشيده ست.

رضا زاهد : من نيز ماه جلگه اي بودم / آهوي كوچكي صدايم مي كرد / وقتي كه صبر در جگرم مي سوخت.

 

3.      از آنجا كه نام هوشنگ چالنگي در حافظه جامعه ادبي يادآور عنوان هايي مانند شعر ديگر ،  موج ناب و يا شعر حجم مي باشد . مي توان انتظار داشت كه وي بتواند بهتر از هركسي مزاياي اين گرايش هاي شعري را نام ببرد و از طرفي بهترين ناقد آن نيز باشد . به همين دليل از شما مي خواهم ضمن در نظر داشتن وضعيت شعر در زماني فعلي و به عبارتي از منظري دورتر و مشرف تر بر جريان هاي گذشته نظرات خود را در مورد آنها بفرماييد؟

 

- حجم را نمي دانم ! اما خوب اين كلمه مزايا را قبول مي كنم  و معتقدم كه انسان به واسطه محدوده هستي اش وقتي شعرگو و شعرشناس شد ، مزاياي اين شعر را بخوبي تشخيص مي دهد.

توجه شما را به شعري از رامين مكوندي جلب مي كنم :

افق ها را نمي بيني / دوسويت را / ماه كجا كه نگشت / به قرائن تو / دورنگي علف را نمي بيني / و ملافه آخرت را به عطري تنها / كه بهار هنوز به جا بود و / پلكان را كسي نديده بود...

به چنگ گيري بي گريز و در خدمت گرفتن عناصر و اشيا  را در اين شعر كه 10 سطر ديگر امتداد دارد ، به وضوح مي بينيم .( مكوندي اين شعر را در مرگ عموي خود كه بسيار دوست مي داشت ، سروده است)

مزايايش همان است كه اشاره كردم ، اين شاعران چون همه شاعران توجه خود را به خلق جهاني شاعرانه تر سوق مي داند و عمل مي كردند. هر شعر شناسي كه روند شعر جهان و ايران را بشناسد ، وقتي اين شعر را بخواند ، متوجه تفاوت بسيار اينگونه شعرها با بسياري از كارهاي گذشته و حتي آينده خواهد شد .

 

4.      آيا مي توان براي جرياني مانند موج ناب يك مسير مشخص ترسيم نمود ، كه علاوه بر مرور سبقه تاريخي ، بصورت دقيق تر نشان دهد از كجا و با چه كساني آغاز شد و از طرفي چگونه و با چه كساني ادامه يافت ؟ و اينكه در مورد وضعيت فعلي آن چه نظري داريد ، آيا مي توان برايش خاتمه اي هم قائل بود يا خير؟

 

-        من دقيقا نمي دانم موج ناب مانيفست داشته يا نه ، يعني نظرات كلاسيك در مورد شعر عنوان كرده يا نه . نشست هايي مختصر با شاعراني كه به اين نام خوانده مي شوند ، داشته ام . اما مشخص است كه شعرشان به سبب ارزشمندي كه داشته مورد توجه قرار گرفته است. و طبق خواست آنان ، كساني چون دوست شاعر مرحومم علي  مقيمي و اگر اشتباه نكنم رامين مكوندي كه از او در اين گفتگو حرف زده ام  ، در كنار آنان قرار گرفته اند.

در مورد وضعيت فعلي آنان زياد نمي دانم و البته براي آنان خاتمه اي قائل شدن چون اين است كه بخواهيم  اينان شعر ننويسند ، زيرا گمان دارم مسائلي را كه شاعران شعر ناب عنوان نموده اند ، خاتمه اي را ايجاب نمي كند.

 

5.      و سئوال آخر اينكه چرا پس از سي سال تاخير اقدام به چاپ آثارتان در قالب مجموعه نموديد؟ آيا دليل خاص و قابل اشاره اي براي اين تاخير وجود دارد و يا مانعي در گذشته وجود داشت كه باعث امتناع شما از چاپ مجموعه در سال هاي اصلي فعاليت تان گرديده بود ؟

 

- اصلا من نمي دانستم كه كارهاي من به صورت يكجا موجود است يا نه ! چون من در سال هاي چهل و هفت و چهل و هشت به سفر رفتم و پس از بازگشت ، استخدام آموزش و پرورش شدم و به چهارمحال بختياري رفتم و ديگر از دوستان شاعر جدا افتادم . در كل همانطور كه گفتم نمي دانستم كارهاي من بصورت مجموعه نزد دوست بزرگوارم بيژن الهي است و ناشر انتشارات سالي خانم خديوي پس از تقريبا بيش از سي سال آنها را از بيژن عزيز گرفته و اقدام به چاپ كرده اند.

اما من پس از سي سال بررسي هايي هم انجام دادم و در كل دوست نمي داشتم كه تعدادي از كارهاي كتاب اول (زنگوله تنبل ) چاپ شود.

هيچ گونه دليل خاص در مورد عدم چاپ پيش از اين هم وجود نداشته است.

زندگي ست ديگر ! ممنونم

...............................................................

.........................................................................

                                              آبي ملحوظ و شعري ديگر                                                                                                                                                         ستارجانعلي پور                                                                                                                                                                             مندرح در شرق 89/7/15                                                                                                                                                                                      ويژه چالنگي                 يكي از آسيب هاي زبان تقليل آن بصورت صرف است يعني تقليل تشخص زبان . تقليل و ارتقا زبان ، غالبا در كنار هم اتفاق مي افتد و نمي توان زبان را به يكباره تقليل داد يا ارتقا بخشيد. هنگامي كه زبان تنها بعنوان ظرفي براي انتقال منظور يا مفهوم مورد استفاده قرار مي گيرد(مثلا در خدمت رسانه، تكنولوژي يا گفتگوي روزمره ) غالبا در حال تحليل و فرسوده شدن است وهنگامي كه با ادبيات و بطور خاص شعر تشخص مي يابد معمولا در حال ارتقا  مي باشد .چرا كه در يك رابطه دوسويه با كاربر همواره در حال كنش و واكنش است تا آنجا كه زبان بتواند نقشي كنشي را هم در برابر كاربر خود ايفا كند ، به عبارتي همچنان كه پيش برده مي شود ، قابليت پيش بردن كاربر و متن را نيز مي يابد و اين اتفاق زماني رخ مي دهد كه زبان بتواند كاربر خود را به كنش وادارد. همچنان كه زباني ارتقا مي يابد بر پيچيدگي آن نيز افزوده مي شود ؛ چرا كه رابطه خطي و يك به يكي كلمه و معنا از بين مي رود . كلمه در اين وضعيت ، فرصت مي يابد تا ظرفيت ها و ابعاد مختلف خود را بروز دهد و خواننده را به بازي معناها دعوت كند. از قابليت هاي ديگر چنين متن هايي ، هالوژني بودن پيوندهاي بين كلمات است ، يعني همچنان كه كلمات يكديگر را پوشش مي دهند (حكم بازدارنده دارند) ، مانع حركت و پويايي يكديگر نيز نمي شوند. با چنين فرضي كلمات اين قابليت را مي يابند تا معناهاي مستتر در خود را دست به دست كرده و خواننده را دچار ترديد كنند.(همچون دست هاي شعبده بازي ماهر كه چشم هاي بيننده را به ترديد مي اندازد. البته عليرغم همه ترفندها ، شعبده باز نيز از يك سري اصول طبيعي پيروي مي كند ، اما هنگامي كه واقعيت را به بازي مي گيرد ، واقعيت را به واقعيتي ثانويه ارتقا مي دهد. زبان نيز حتي در انواع ارتقا يافته اش ، باز بر اصول طبيعي خو تكيه دارد يعني همچنان كه از اصول اوليه خود عدول مي كند اما آنها را به كلي زير پا نمي گذارد.)  براي روشن شدن بحث درباره كاركرد زبان در آثار چالنگي سه وضعيت را با آوردن مثال از مجموعه شعر        (آبي ملحوظ) ، آخرين مجموعه وي كه در سال 1387 و توسط نشر سالي بچاپ رسيده است ، مورد بررسي قرار مي دهيم   1-  وضعيت واكنشي زبان  2- وضعيت كنشي واكنشي يا بينابيني   3 – وضعيت كنشي الف ) وضعيت واكنشي زبان: 1-روشني در ابرها / افق گريه ست/ مي خواستم پرنده اي به صدا / مي خواستم / وآنجا شوم كه ماه به كام خودست / چون او / كه نگفته است و نمي داند.  (ص 14) 2-كه بوسه ها بماند بر پوست/چون لامكان فسانه ي دنيا / كه گونه گونه باز ترا گويم /اي لاژورد شعله ي خرمن ها/خواب قديم رود و قوافل. (ص 12) مسئله اي كه ارتباط با اين دست از آثار را در وهله اول براي خواننده كمي مشكل مي كند ، غالبا جابجايي نحوي اجزا (خصوصا فعل ها) و آركائيك بودن كلمات است كه نوعي فخامت را بر متن اعمال نموده اما معنا همچنان بصورت كامل در دسترس است و لذا مي توان وضعيت واكنش را براي متن در مقابل مولف (كنش گر) تصور نمود. ب) وضعيت كنش واكنشي (بينابيني) زبان: 1-پيش اشيا و دانستن /كه به رنج منظم خويش /ودران بيشه زاران /كه دوستي يي و برف كهنه اي/پيش اشيا و درختان /كه از رود بنگري.  (ص13) 2-و مي نشيند چون روز/چون آن پرنده اي كه عاشق نيست / و شكل گيسوانش را باد مي برد/مي داند اين چنين كه به گشت ست/ با ماه و گفته هاش نمي ماند/ودست هاش /اكنون چهره با خودآورده ست/چون شكلي از شبان / دورند و گريه سار. (ص28) در اين نمونه ها جابجايي نحوي و آركائيك بودن كلمات همچون وضعيت الف مشهود مي باشد اما آنچه موجب تمايز است انتخاب كلماتي با ارجاعات بيشتر است ، به عبارتي با قابليت هاي معنايي و شكلي بيشتر. همچنان كه در برخي سطور رابطه يك به يكي بين كلمه و معنا ، تاحدودي مشهود است اما در برخي از سطور نيز از اين رابطه عدول مي شود و در نتيجه زبان به سمت خود حركت مي كند و استقلالي نسبي مي يابد. ج) وضعيت كنشي زبان : براي اين وضعيت كمترين نمونه ها را مي توان آورد . البته براي  اين وضعيت در سطحي پايين تر ، يعني وضعيتي كه زبان نه در برابر مولف بلكه در برابر خواننده ، وضعيتي كنشي مي يابد ، نمونه ههاي بيشتري مي توان يافت. با برف / پارچه خيلي سفيد/كينگ كنگ دوگانه /كه خود مي بوديم و بزرگ نيز/كينگ كنگ توهم /سايه بر برف/كه بگذرد و جان خود بدر بري /نفس/زدن شرف مرگ/به/به و به/مي ميري و نه .(ص67)   آثار چالنگي ، عموما آثاري غير ارجاعي اند بطوريكه رابطه آثار با وضعيت هاي بيروني برهم خورده و نشاني از وضعيت هاي بيروني مثلا وضعيت هاي عمومي يك جامعه در آنها پيدا نيست و در نتيجه آثار فاقد نشانه هاي تاريخي ست و در نوعي بي زماني بسر مي برند اين همچنان كه مي تواند مفيد تصور شود مي تواند پاشنه آشيل سروده ها نيز باشد. متن آثار غالبا پهنه طبيعت است و يك گرايش ناتوراليستي از ذهن مولف در سروده ها نمود يافته است . اما نكته جالبي كه عليرغم وفور نشانه هاي طبيعت گرايي در آثار وجود دارد اين است كه عناصر طبيعي بكار رفته همواره نمودهاي جديدي پيدا كرده و از كليشه شدن دوري جسته اند . علت اين امر پرداختن به خود سوژه است اين در حالي است كه در غالب آثاري كه از عناصر طبيعي بهره مي جويند ، اين عناصر از  طرق مختلفي مانند تشبيه ، استعاره ، تشخيص و يا نماد سازي دست آويزي قرار مي گيرند براي پرداختن به موضوعاتي ديگر. بهار/ به رويت آرام خويش و/ زنبوران طلايي / كه به گفتگوي غريب / خواستم به سراشيبي ها / گفته اي باشيم/ خواستم اين گونه / كه به هيئت خويش. (ص15) آثار چلنگي بشدت موجزند و همواره جاي خالي كلمات و سطرها را بين كلمات و سطرهاي موجود مي توان احساس كرد و در نتيجه با فضايي گسترده ، سپيد و نانوشته در آثار مواجهيم. نتيجه اين كه خواننده در خوانش آثار نقشي مهم و انكار نشدني دارد زيرا امكانات تاويلي متن به گونه اي ست كه اين جازه را صادر مي كند  لذا هر اثر به مثابه دفتري است كه مي توان آن را بارها و بارها ورق زد تا به لايه هاي زيرين آن رسيد . جز دل كجاش عشق سرانجام ست/در پهنه بمان و ببين در دل /اينجا پرنده اي به حضور آمد/كه رنگ هاش گريه و خاموشي ست/با تو توانم آسود/در اين ملافه ها/عرياني غريب دل و لب ها. (ص11)     اما سئوالي كه پيش مي آيد اين است كه چرا اين جريان امكان نمي يابد تا از طريق شعباتي جديدتر همچنان جاري باشد؟ از آنجا كه هوشنگ چالنگي و آثارش يكي از نمونه هاي بايسته و شايسته اين جريان شعري ست ، با استناد به آثار ايشان به طور مختصر به برخي دلايل عمده اشاره مي كنيم: 1-ذائقه خواننده ايراني : مردم ايران را از انقلاب مشروطه به بعد ، مي توان مردمي سياسي قلمداد كرد كه علاوه بر مرور وقايع تاريخي بطور مستمر تحولات مختلف اجتماعي ، ايدئولوژيك ، سياسي و... را تجربه كرده اند ، لذا به امور پيرامون خود توجه و حساسيت نشان داده اند ، در نتيجه ذائقه هنري شان نيز نمي تواند فارغ از اين قضايا باشد ، لذا عليرغم كيفيت چنين آثاري به دليل فارغ بودن از اموري كه به آنها اشاره شد ، نتوانست نزد خواننده ايراني جايگاه قابل توجهي پيدا كند ؛ همچنان در سوي ديگر اين معادله ، آثاري كه متن آنها به نوعي بر گرفته از بطن جامعه ايران و حساس به تحولات مختلف بود توانستند بر ذهن و زبان خواننده ايراني جاري باشند.   2- فرهنگ شنيداري : در مقابل فرهنگ ديداري غرب ، سامي ها (ايراني ها ، عرب ها، ترك ها، مغول ، چيني ها و...) داراي فرهنگي شنيداري اند.هنگامي كه خواننده اي با اين مختصات (البته نه بطور مطلق) در برقراري ارتباط ،  با واسطه اي به نام متن مواجه مي شود ، همواره خوشايند آن است كه متن تسهيل كننده گفتگو باشد ، بعبارتي نقش واسطه گري متن تقليل يافته و رويكردي شفاهي يابد. هنگامي كه زبان متن از اين قاعده سرباز زده و در جهت استقلال خود گام برمي دارد ، از سهولت ارتباط به شدت كاسته مي شود. لذا آثاري از اين دست كه در آنها زبان به تشخص بيشتري مي رسد و لايه بيروني دشوارتري را پيش روي خواننده قرار مي دهد بالطبع نياز به خواننده اي ورزيده تر و كنجكاوتر دارد ، تا برخورد اوليه با متن مانع از پيشروي اش در دنياي متن نگردد و البته واضح است كه در صورت با كيفيت بودن متن ، لذت بيشتري نصيب وي خواهد شد. اما سئوال مهمي كه وجود دارد اين است كه براي متن هايي با اين مختصات چه ميزان خواننده در حوزه شعر فارسي وجود دارد؟ 3 – انقلاب : يكي از دلايل افول هر جريان مي تواند نامناسب بودن بسترهاي زماني و مكاني آن باشد . شكل گيري و پيدايش جريان شعر ديگر حدود يك دهه پيش از وقوع انقلاب در ايران بود و به نظر مي رسد كه يك دهه نمي توانسته زماني كافي براي بالندگي اين جريان بوده باشد ،‌ خصوصا اين كه محتواي آثار شاعران اين جريان همسويي و همراهي با تحولات اين دوره زماني نداشته است. لذا انقلاب به عنوان يك تحول اجتماعي و سياسي عظيم نقشي بازدارنده در برابر چنين جرياني بازي كرده است . هرچند كه اين جريان در دل تاريخ شعري ايران ثبت شده و همچنان نيز به زيست خود ادامه مي دهد.




        شعري از عليرضاعباسي را در www.goye.blogfa.com بخوانيد