![]() |
![]() |
|
| دست نوشته ها |
|
چگونه مي توان از نظم سخن گفت وقتي نمي توان حتي ستاره ها را از هم جدا كرد كه كداميك براي كدام مي درخشد. (شيمبوريسكا)
شعري از ستار جانعلي پور در
تو را بدوش خواهم كشيد وميان انگشتانت مزرعه اي خواهم ساخت حصاري از درختان شكسته اي كه بر دوشت افتاده اند گندمزاري در گلويت چون بوته هاي خشك در كويري بي پايان
كودكي ات را بخاطر گنجشك ها مي آورم كه بر دست هايت بنشينند و به درختي فكر كنند كه بارها سوخته است
بوسه هايت را بياد گل هاي سرخ ، زنبورها كندو را ترك مي كنند و پناه مي برند به تردي لبهات تا جهان را باروركنند
اسب هاي وحشي يال هاي بلندشان را بر زخم هامان مي كشند و ما را به دشت هايي مي برند كه باد را در نيزار ها را به رقص كشاند ه است
مردمي پراكنده را خواهيم يافت كه خرمني از پروانه ها را بدوش مي كشند و تن هاشان را در رودخانه هاي خشمگين شستشو مي دهند
نگاه ها را با زباني مشترك به پرنده ها مي دوزيم كه از نفطه هاي نامعلوم برمي گردند و بر شانه هامان مي نشينند
تورا به دوش خواهم كشيد و از اتاق هاي تاريك جهان عبور خواهم داد همچون ماهيان كوچكي كه از شيار صخره ها زخم هاي عميقی مي خورند و به جريان تازه اي مي پيوندند
به روزهايي مي رسيم كه اولين حرف را تو خواهي زد و سطري نمناك سرزمينم را خواهد پوشيد
(علیرضاعباسی)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 12:49 توسط ستار و علیرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
وازنا پیاده رو رخداد گویه سایت رندان سایت ادبی هشتاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|